کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح جوان ،سفر کرده (نعمت رحیــــم زاده) صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

 

 

 

از غم جورزمان خسته دلانیم همه       در گذرگاه جهان رهـگذرانیم همه

 

میرود قافله عمرشتابان شب و روز        پی این قافله ما نیزروانیم هم

 

 

ریبوار کلمه ای کردی است به معنی عابرورهگذر.انتخاب این نام  برای این وبلاگ به این خاطر ا ست  که ما همگی عابران ورهگذران این دنیا هستیم ,روزی آمده ایم وروزی هم باید برویم.  بسان رهگذری که دمی برای تازه نمودن نفسی بر سایه سار درختی تکیه می زند, ویا برای نوشیدن جرعه ای آب از چشمۀ زلالی اندکی مینشیند, وبعد بناچار باید راهش را ادامه دهد. آری باید از دنیا گذشت وتنها چیزی که می ماند کارهای نیک ما واحیاناً خاطره ايست که به سرعت باد می رود ومیگذرد.ما، مانند دانه برفي هستیم که فقط يک بار ،‌از بالا ،‌از ميان هزاران دانه برف آرام فرود مي آيیم و در انبوه سپيدي برف پوش زمين جايي مي نشينم و گم مي شویم .

 


موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های من ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 31 فروردين 1398برچسب:چــــــــــــرا ریبـــــــــوار؟,ریبوار,ریبوار یعنی,, | 9:37 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

از سکوتم می نویسم تا بدانی خسته ام

بی هوایت کنج پستوهای غم یخ بسته ام

بی تو بی تابی در این برزخ به جانم خیمه زد

من هنوز این بغض را از رفتنت نشکسته ام

با خیالت روزها را بی صدا سر می کنم

بی تو دارم بی کسی را تازه باور می کنم

در نبودت، زیر رگباری از این تنها شدن

عاشقانه خاطراتم را چو سنگر می کنم

از کلامم هر کسی شیدایی ام را خوانده است

یاد چشمانت مرا از هر نگاهی رانده است

ساعتم از تیک تاکش، با نبودت ایستاد

برگ تقویمم در آن روزی که رفتی مانده است

کاش بودی تا بهارم غرق بی رنگی نبود

کاش در تقدیر ما دوری و دل تنگی نبود

بی تو جانم را به لب می آورد آشفتگی

سرنوشتم کاش قلبش این چنین سنگی نبود

      فاطمه طاهریان


موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : دو شنبه 1 شهريور 1395برچسب:باور بی کسی, | 1:28 | نویسنده : نبی رحیم زاده |
 
تو رفتى و برگ هاى سبز درخت حیاط درنبودنت یکى یکى زرد شدند و

 
چروکیدند و بى صدا افتادند

تو رفتى و  دانه هاى اشک از چشمه ى دلم جوشیدند و گونه هاى داغ مرا خیس خیس کردند.

تو رفتى و گنجشک ها نبودنت را باور کردند یکى یکى پر کشیدند و رفتند

 
تو رفتى ودلتنگى ها خود را  به صفحه ى سفید دفتر رساندند و شعر شدند   
 
 
تو رفتى و سکوت جوشید و فریاد نبودنت را سر داد

تو رفتى و قلم ها گریستند و گریه ها
برکاغذ خشک شدند وکاغذها

 
روزنامه شدند و همه فهمیدند نبودنت را
 
حتى ابرها هم 
طاقت نیاوردند و در پاییزى ترین روز سال گریه را سر دادند.

 رفتى و من هنوز منتظرم بادبوى پیراهن تو را برایم هدیه بیاورد

 شاید دوباره چشمانم روشن شدند  و تو را دوباره در غزلى آ فریدم. 

                                                     " با قلم توانای استاد جلال کوهى "

موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، روایات وداستـــــــان ها ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : سه شنبه 1 مرداد 1395برچسب:تو رفتى و سکوت جوشید و فریاد نبودنت را سر داد, | 14:33 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

کاش خورشید غروب نمی کرد به این زودیها


کاش کشتی عمرت سلامت می رسید به این ساحل ها


تا من تمام حر ف های دلم را برایت می خواندم


آنقدر در خلوت تنهایی ام برایت شعر سرودم


که نگو آنقدر در شب های تارم برایت ستاره چیدم


که نگو آنقدر چشم براهت ماندم وگریستم

 


که رودخانه ی چشمانم خشکید آنقدر در کنار جاده ی زندگی ایستادم


تا شاید تو را در کوچه پس کوچه های تنهایی بیابم


اما اما افسوس در آن غروب نحسی که خسته وتنها


دفتر زندگیت در بی کسی های تخت بیمارستان به پایان رسید


خورشید عمر تو غروب کرد و تو ستاره ای شدی


در دل سیاه شب و خاطره ای غم انگیز


که همیشه در دل تنها و شکسته ی من باقی مانده ای


موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : دو شنبه 1 تير 1395برچسب:کاش خورشید غروب نمی کرد , | 1:0 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

 


در مجنون ترین هوای بهاری


باعاشقاته ترین بارش

بر جاده جنون

چه بی احساس.‌..‌

درفراقت

در خود شکسته ام

                                                                                           آذرگرامی(میدخت)                                             

 


موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، روایات وداستـــــــان ها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : چهار شنبه 1 خرداد 1395برچسب:درفراقت در خود شکسته ام, | 1:1 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

باز هم من و شب و دلتنگي
اي چرخ گردون
چه بيرحمانه ميزني مرا
و چه وحشيانه ميكشي دلم را
و چه مظلومانه ميگريم من
من محكوم هر شب طناب دار تو ام
معصوم ترين محكوم تاريخ
بي هيچ گناه و بي هيچ دفاعي
محكوم ميكني مرا و معدوم ميكني مرا
و آخرين خواسته ام مجالي براي گريستن است
و اماني براي باريدن
ذره ذره آب مي شود  دلم
و قطره قطره ميچكد از چشمانم
و چه بي احساس مينگري اشكهايم را
و چه پيروزمندانه ميخندي به خم شدنم ، به شكستنم ، به پوسيدنم
سپيده ميدمد و من بار دگر از دستان بيرحمت ميگريزم
ولي اين پايان راه نيست
بازي سرنوشت را تو ميگرداني
و من چه معصومانه ميلرزم از ترس رسيدن شبي ديگر


موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، روایات وداستـــــــان ها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : سه شنبه 7 ارديبهشت 1395برچسب:بازی سرنوشت, | 7:20 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

دالگه شعری به زبان کردی با قلم رسای استاد ارجمند خانم آذر گــرامـــــی که بمناسبت روز مادر به پاس قدر دانی از زحمات بی بدیل تمامی مادران عزیز سروده است.

 

 


 

دالگه

لاوه لاوه د که م دایه پیره گەم
کیوه سبورم پر له نیورەگەم

شەوان تا وە روژ پڕڵه پەژاڕه
ڕوڵد خم نێونێ تەکی شەواڕە

دەسد دەس نەماز رۆو قولەناز
ۆەسادە دەلی خوەنیدن نەماز

دۆای دیگران دۆای اه وه ڵێو
دۆاێ رولیلد ساحل جه مێو

قەسم خێون سلح داوان پاکت
جیەگەنازم سینە پڕچاکت

کیوه بیسەتێون شه ر مه نده سه برد
فڕهاد تعزیم کید;عشق ە چۆ خوەرد

دنگ وارانی,نم نم واریدەن
عشق و محبت ڵەدڵ کاڕیدەن


اڕای شادێ دڵ وه زوڕ خەنیدەن
بەذرەدەل تەنگی ڵەدل کەنیدەن

ئورە ۆەهاڕی دیدەێل ێسرینەد
شاهدەدرددڕخ پر چینەد

بهیشت ئرزانی ژیرەپای ته نه
فرشتە خودا هوا خا ی ته نه

سەرم سەرینه سەرە پەر دردد
دەلم قورۆانی هناسە ێ سڕدد

دەلد هڕ خوشود سەرد سەلامت
مە بوم وه نزرد هر نیود ملامت

خاک ژیڕەپاد سێوڕمی چەوانم
مختاج دوعام,درددڵە گیانم

 

ترجمه در ادامه مطلب       

 

  


موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، ،
برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : چهار شنبه 11 فروردين 1395برچسب:دالـــگه, | 1:5 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

 

با چرخش چرخ طبیعت بار دیگر بهار از راه رسید . بهار فصل شکوفایی  گلها، ،فصل جوانه زدن جوانه ها وفصل شادابی دلها،گلها زنده شدن زمین مزین شده از گلهای بهاری؛ افسوس که گل وجودت با بهار شکوفا نمی شود .چه زود  جوانه ی جوانیت گرفتار باد خزان گردید و بهارمان را به زمستان سرد وخشن تبدیل نمود. بهار آمده ولی  خبری از گل وجود تو نیست مگر بهار فصل نو شدن و زنده شدن نیست پس چرا از تو خبری نیست؟  اینهمه چشم انتظاری بس نیست ؟بـــرادرم  بهارآمده همه چیز تازه و نو شده ولی افسوس که بی وجود تو  داغ دل من تازه گشته بی تو هرگز  سین هفت سین عید مان  کامل نمیشود چرا که سبزی و طراوت زندگیمان تو بودی برادرم



صبح تار آمد پدید از دوری و فقدان تو

شب چه هجرانی کشید از درد بی درمان تو

ارتش بی همصدایی حمله ور بر جان ما

گردش این روزگاران دشمن جانان تو

داده بودم بر صبا تا بلکه بینی سوز دل

خوانده بودم بر پری شرح دل انسان تو

قصه هایی از تو ماند و دیگر از دستم برفت

آن همه شوق نگاه نافذ چشمان تو

عاقبت گویا اجل بند از روانت برفکند

گرچه پوسید این تنت در بند این زندان تو

بسته دنیا در بروی عهد و پیمان این زمان

ورنه از زحمت چرا بشکسته این دوشان تو

دل که از دوری گرفت و تن که در غربت تکید

جان خجالت می کشد از رحمت و رحمان تو

لنگی از پای محبت چون بدیدی در کنار

سختی دل کندن از دنیا بشد آسان تو

کس خبر از درد بی پایان تو اما نبود

گشت در پایان کار این درد چون پایان تو

موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، دل نوشتـــــه های من ، دانـلـودهـــــا ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : پنج شنبه 1 فروردين 1395برچسب:بی تو هرگز سین هفت سین عیدمان کامل نمی شود, | 1:0 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

 

با بغضهای در گلو مانده  به خلوت بی همتای آسمان امشب نگاه میکنم .

نمی دانم خواب چرا با چشمانم دیگر بیگانه است .

یک آسمان پر ستاره و یک ماهه نیمه .

سکوت را صدای مرغ شب می شکند ، گویا او هم بی خواب است امشب .


چیزی در من مرا به این حال می خواهد ،  کدامین گناه کبیره  را مرتکب

گشته ام که نبودن وندیدن روی ماهت شکنجه من شده و چه سخت

شکنجه ایست .

چشمانم بی طاقتند که اینگونه نم نم میخوانند از دلتنگی ام .

از غمهای نهفته در میان قفسه تنگ سینه ام

به زمان قسم برادرم که باور مرگ برای من راحت تر از مرگ ناباورانه وغریبانه

توست. چه زود بار سفر را بستی رفتی

امشب چقدر من و شب و مرغ یاحق گوی شب  اندوهگینیم

مرغ یاحق گوی شب با صدایش سرود غم را می سراید  ، شب با

خلوت وسکوت و ظلماتش و 
من با اشک هایم .

 


موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های من ، نگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا) ، مناسبتهـــــــــــــا ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : جمعه 1 اسفند 1394برچسب:اشکهای شبانه من, | 1:38 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

برادر جان
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد


تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.

 


موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها ، دل نوشتـــــه های من ، ،
برچسب‌ها:

تاريخ : پنج شنبه 1 بهمن 1394برچسب:فریاد در سکوتی دلگیر, | 14:10 | نویسنده : نبی رحیم زاده |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 16 صفحه بعد

.: Weblog Themes By SlideTheme :.
<