<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://za1.loxblog.com</title>
<link>https://za1.loxblog.com</link>
<description>در این خاک،دراین پاک،به جز عشـق،به جزمـهر،دگرهیچ نکاریـم </description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>دوست های خوب و روزهای خوب</title>
<link>https://za1.loxblog.com/دوست-های-خوب-و-روزهای-خوب</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/دوست-های-خوب-و-روزهای-خوب</guid>

<description><![CDATA[
داستانی بسیار بسیار آموزنده و قابل تعمق
معلم برای شاگردانش داستان کشتی مسافرتی که در دریا غرق شده بود را نقل کرد. 
کشتی در دریا واژگون شد و فقط و فقط یک زوج از مسافران این کشتی بودند
که موفق شدند خود را به نزدیک قایق نجات برسانند. 
در قایق نجات فقط برای یکی از آن دو جا بود.. یا مرد باید میماند و یا زن...اینجا بود که مرد همسرش را کنار زد و خودش به داخل قایق نجات پرید. 
زن در حالی که همسرش درون قایق نجات بود و خودش داخل کشتی
در حال غرق شدن ایستاده بودفریاد زد و چیزی به همسرش گفت.
معلم از دانش آموزان پرسید: "فکر میکنید آن زن چه چیزی را به شوهرش گفت؟"
دانش آموزان فریاد زدند: "ازتو متنفرم؟! ای کاش بهتر شناخته بودمت؟"
معلم متوجه پسری شد که آرام در جای خود نشسته. 
از پسر خواست تا به سؤال پاسخ دهد. 
(فکر میکنی آن زن در لحظات آخر به شوهرش چه گفت؟). 
پسر جواب داد: "به نظرم زن گفته: مواظب بچه مان باش!"
معلم با تعجب پرسید: "تو این داستان را قبلا شنیده بودی؟"
پسر سرش را تکان تکانی داد و گفت: "نه ولی مامان من هم قبل از اینکه 
&nbsp;
در اثر مریضیش از دنیا برود همین را به بابام گفت (مواظب بچه مان باش!)"
معلم غمگین شد و گفت پاسخ تو درست است.
کشتی غرق شد، مرد به خانه رفت و دخترش را به تنهایی بزرگ کرد. 
چندین سال بعد از اینکه مرد هم از دنیا رفت، یک روز دختر
در حال مرتب کردن وسایل بازمانده از پدرش، کتاب خاطرات او را پیدا کرد. 
مشخص شد که در زمانی که حادثه غرق شدن کشتی اتفاق افتاد 
مادرش مبتلا به یک بیماری لاعلاج بود و واپسین روزهای 
زندگیش را میگذراند. به همین خاطر هم پدرش برای سوار شدن به
&nbsp;
قایق نجات مادرش را کنار زده بود. پدرش در دفترچه خاطراتش اینطور نوشته بود:
" چقدر آرزو میکردم اکنون در اعماق دریا و در کنارت باشم، 
اما به خاطر دخترمان مجبورم که تو را تنها بگذارم تا همیشه در آنجا بیآرامی"
داستان در اینجا تمام شد و کلاس در سکوتی مطلق بود.
&nbsp;
- گاهی در پس کارهای خوب و بد دلایل پیچیده ای وجود دارد که ما آنها را نمیدانیم 
&nbsp;
یا آنقدر پیچیده اند که درک و فهم آنها بسیار سخت و دشوارست!
&nbsp;
- آنهایی که مثلا حساب رستوران را پرداخت میکنند دلیلی ندارد که ثروتمند باشند، 
&nbsp;
آنها این کار را میکنند چون به دوستیشان بیشتر از پول اهمیت میدهند.
- آنهایی که همیشه در محیط کار پیش قدم هستند از روی احمقی نیست، 
&nbsp;
بلکه متوجه شده اند که بالاخره یکی باید کار را به عهده بگیرد.
-آنهایی که بعد از دعوا زودتر عذرخواهی میکنند، 
الزاما طرف تقصیر کار دعوا نیستند، بلکه به احترام طرف مقابل این کار را میکنند.
⁩- آنهایی که مدام برای شما پیامک میفرستند از روی بیکاری نیست . 
به این خاطر است که شما در یاد و قلب آنها جای دارید. ⁩
- یک روز ممکن هست بالاجبار برای همیشه از عزیزی جدا شویم. 
دلمان برای خاطرات و گفتگوهایی که با او داشتیم تنگ خواهد شد
و آن دلتنگی شاید چند روز، چند ماه یا چندین سال طول بکشد!
- یک روز فرزندمان عکسهای ما را با آن دوست نگاه میکند 
و میپرسد "این کیه؟"
و ما در حالیکه شمعی در دست داریم جواب میدهیم 
&nbsp;
"این همونیه که بهترین لحظه هایم را با او گذرانده ام!
دوستان عزیز اینو یادتان باشه
روزگار "دو چيز با ارزشو" از ما مي گيره :
دوستهاي خوب"و"روزهاي خوب"
ولي هيچ وقتنميتونه "يه چيزو" از ما بگيره ...
"روزهاي خوبي" که با "دوستهاي خوب" گذشت]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زیر بنای فضیلتهای انسانی</title>
<link>https://za1.loxblog.com/زیر-بنای-فضیلتهای-انسانی</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/زیر-بنای-فضیلتهای-انسانی</guid>

<description><![CDATA[
مادر كلمه ايست كه از واژه؛ واژه آن قداست مي بارد و
&nbsp;
زن گوهري گرانبهاست كه زير بناي فضيلت هاي انساني و
&nbsp;
ارزش هاي والاي خليفه خدا بر روي زمين است.
زن چنان بزرگ است که اشرف موجودات خــداست
در کودکی درهای برکت را به روی "پدرش" می گشاید
در جوانی دین "شوهرش" را کامل می کندو هنگامی که 
&nbsp;
مادر می شود"بهشت" زیر پای اوست..
&nbsp;
از دامن فاضله ی او مرد به معراج میرود. 
&nbsp;
زن بایک دست گهواره را به حرکت در میاورد 
&nbsp;
وبادست دیگر چرخ جامعه را. 
&nbsp;
پاکی قداست وپیشرفت جامعه ثمره فضیلت های مادران است
شکوه عشق را در زمزمه های مادر می یابیم و انگیزه 
&nbsp;
خلقت را از قلب پرمهرش می خوانیم.
مادر، بوسه بر دستان خسته ات مرا زنده می کند 
&nbsp;
و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد. 
&nbsp;
برای سلامتی همه مادران سرزمینم وشادی ارواح طیبه 
&nbsp;
مادرانی که آسمانی شدند صلوات.
&nbsp;
با قلم دکتر جواد نظریان

]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پاییز زندگی انسان</title>
<link>https://za1.loxblog.com/پاییز-زندگی-انسان</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/پاییز-زندگی-انسان</guid>

<description><![CDATA[
براستی که۵۰ تا ۷۵ سالگی فصل پاییزی زندگی انسان است .اگر طول متوسط زندگی انسان را 
خوشبینانه ۱۰۰ سال در نظر بگیریم و هر ۲۵ سال را به یک فصل نسبت دهیم.فصل سوم دقیقاَ
سن بین ۵۰ تا ۷۵ سالگی و زیباترین و عاشقانه ترین فصل زندگی است . هر تار موی ما به 
یک رنگ در می آید، صورتها چینهای نه عمیق ولی محسوس پیدا میکند، 
دست و پا کم و بیش بی حس و حال می شود، ولی میتوان هنوز از آنها کار 
سخت کشید.باید از زیبایی های این فصل زندگی لذت برد، 
چون همونطور که بهار و تابستانش تمام شد و دیگر برنمیگردند
پاییزهم تکرار نشدنی است بنا بر این در این فصل رنگارنگ وزیبای 
زندگی می توان عاشق شد و عشق بخشید. درست مثل درختان که برگاهایشان را 
به زمین می بخشند تا زمین زیباتر از قبل به نظر آید. فصل پاییز را برای دل 
خود آرامتر ورق زنیدو تمامی رنگ ها را به خاطر بسپار ید که عشق و محبت 
در لابلای همین رنگ های زیباست. زیبا زندگی کنید پاییز زندگیتان را&hellip;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مهربانی</title>
<link>https://za1.loxblog.com/مهربانی</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/مهربانی</guid>

<description><![CDATA[
مهربانی ساده است، ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ؛ کافی است به خودت ایمان داشته باشی 
و به معجزه مهر, کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه ، آرام بر سر کودک سرکش 
کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند . . . کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه 
روح است ، و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند . . 
کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند که درد امانشان را بریده 
و احتیاج به همدلی دارند ! کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند ، 
حتی اگر صبوری سنگین شان کند. کافی است یاد بگیری انسان بودن فقط زنده بودن نیست ؛ 
باید زندگی کرد ، و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پاییز و دلتنگی</title>
<link>https://za1.loxblog.com/پاییز-و-دلتنگی</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/پاییز-و-دلتنگی</guid>

<description><![CDATA[
پاییز این سمفونی دلتنگ آدم ها
دارد تمام میشود
زرد و نارنجی های ِ این روزها را می بینی&zwnj;&zwnj;
صدای خِش خِش افتادن برگها رو به اتمام را می شنوی ؟
آخرین افسونگری آذر را حِس میکنی
پاییز جان، پیله کرده ام به انتهای خیالت
می خواهم با چتر خیالت
زیر بارانت قدم بزنم&zwnj;پاییز جان ! نه در فکر شمردن&zwnj;&zwnj;
جوجه های آخر پاییزت هستم ،&zwnj;
و نه چشم براهِ پایکوبیِ شب یلدا &zwnj;&zwnj;فقط تو بگو پاییز جان !!&zwnj;
دلتنگیهایم را درکدام فصل جار بزنم
که بویِ تو را داشته باشد .؟!&zwnj;&zwnj;پاییز جان می دانستی&zwnj;
صدای خش خش برگهایت ملودی زندگیست&zwnj;&zwnj;؟؟&zwnj;&zwnj;اين پاييز هم تمام شد
تا يادم نرفته بگم که...
چقدر دلتنگ می شوند برگ های زرد و نارنجی برای لمس تنِ خیسِ زمین..&zwnj;
میدانی ، گاهی افتادن
نتیجه دلتنگی برای عزیزانی است که نیستند است..&zwnj;&zwnj;راستی !آذر کوله بارش را بسته..!!
صدای پای زمستان را می شنوی]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>آبان هم دارد می رود</title>
<link>https://za1.loxblog.com/آبان-هم-دارد-می-رود</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/آبان-هم-دارد-می-رود</guid>

<description><![CDATA[
آبان هم دارد می رود
با کوله باری پر از باد و باران و برگ هایِ نارنجی
با حال و هوایِ دلبرانه ای
که آدم را ناخودآگاه ، شیفته و عاشق می کند .
با لطافتِ کم نظیری ، که خیابان ها
را آماده می کند برایِ قدم زدن .
درختان ، مهیایِ یک تغییر شده اند ،
و تغییر ، بارزترین نشانه ی تکامل است
آسمان ، خودش را آماده کرده تا تمامِ دردهایِ
ته نشین شده اش را ببارد ، و زمین ، برایِ
بی قراری هایش ، آغوش وا کرده .
کاش ، همراهِ برگ هایِ خشکِ پاییز ،
تمامِ کینه و دشمنی و غم ها بریزد ،
کاش دوباره مثلِ گذشته ،
غمخوار و چاره سازِ هم باشیم .
هوا ، هوایِ رفاقت است و همدلی ،
فصل ، فصلِ دوست داشتن ،
و ماه ، ماهِ بخشش ،
ماهِ خوب بودن ...
"مهر" نیست ،
مهربانی که هست !]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>پاییز فصل رسیدن نه خزان</title>
<link>https://za1.loxblog.com/پاییز-فصل-رسیدن-نه-خزان</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/پاییز-فصل-رسیدن-نه-خزان</guid>

<description><![CDATA[
"پاییز" که از راه می رسد...؛
همه چیز "فرق می کند"!
باید بدانی که باید باشی
کنار رقصِ "برگهای عاشق"!
پاییز باید "فصل رسیدن" باشد
باید "بغض ها" به پایان برسند
اصلا "پاییز بهانه است"،
باید زودتر از رسیدن برسی!
جای فصلی به نام رسیدن
میان "آغوش دنیا خالیست"...]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سفربه گچان</title>
<link>https://za1.loxblog.com/سفربه-گچان</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/سفربه-گچان</guid>

<description><![CDATA[
دشت ودَمَن بارسنگین پنجه های شب رابه دوش می کشیدند.نوعی زندگی ِ متفاوت در رَحِم ِ شب 
جریان داشت. آسمان،عائله داربود.قنادیل ِسماوی سقف ِ تیره ی شب راچراغانی می کردند. 
گهگاهی شهابی خط می انداخت وچون لهیب ِ مشعلی که درجریان باد قرارگیرد،به ظلمت ِ به هم
 پیوسته ی پایین دست نورمی پاشیدو سپس به کردار ِ اخگری سرگردان شعله اش را می 
باخت.نفس ِ طاعون ِ سیاه ِ شب به شماره افتادوماعازم گچان شدیم.شب وروزهنوز در هم تنیده 
بودندکه راه ِ غبارآلودوهزارپیچ اما شیرین وپرازستاره ی مقصدرادرپیش گرفتیم. صدای پای 
خورشید که می آمد،رنگ ازچهره ی شب می پریدواندک اندک درپس ِ پرده ی امحاء قایم می شد. 
حال ِ هواخوب بودونیروی نامرئی وصف ناپذیری در آن موج می زد.لختی بعد،از صُراحی ِ 
افق، مَی به جوش آمد.مادر ِ شب فرزندی آتشین زاییدکه کژدم آسا اورابلعید. قله ها ارغوان 
شدندومابه سوی رگه های روشنایی گام می انداختیم.صحنه ی آسمان از بازیگرتهی شدوشب که 
چون مادری تعهدپذیر فرزندانش- ستارگان-رابه بلوغ رسانده بودودرمَرغزار ِ روزرهاکرده بود،
در پرده ی مبهم ِ رازناک وناپیدایی آرام گرفت. لحظاتی بعدارغوان،زرد شدوخورشید چون 
زورقی زرّین سینه ی آسمان رامی شکافت.ازقله ها ودره ها جویبار ِ نورجاری شد. زلف ِ 
جنگلهادرکاسه ی سیمین روشنایی فرو رفت.میوه های وحشی چون یاقوتهای آویزان گردن 
درختان را زینت می بخشیدند.ماه، مقارن ِ مهربود.ازاربابش خلعت ِ زربَفت می گرفت وبی صدا 
گستره ی پاسبانی شبانه اش راترک کرد. همه جادرتسخیر نوربود وما محصور ِ زیبایی ها 
ومسحور ِ دلربایی ها. آغاز نوازش ِ آفتاب بود، هفت ونیم صبح،طریق ِ ۴۹۰۰متری به 
انتهارسید. آب ِ آنجاجادوی مبارکی بودکه به یُمن ِ قدومش، زندگی دربستر ِ کوهستان قدکشیده 
بود.درختان، پنجه درپنجه ی هم افکنده بودندوپرچین ها رادر ازدحام برگهایشان مکتوم کرده 
&nbsp;بودند. دست وصورت راکه به خنکای آب سپردیم،غبار ِ روزمرگی پَرگرفت.چای وصبحانه هم 
تزاید ِ توان بود.نیم ساعت بعدراه ِ رفته رابرگشتیم.موسیقی جاری شده بود.زنجیره ی زمزمه ی 
زنجره، قهقه ی پرندگان،دست افشانی برگهاو موزیک ِ نرم ِ نسیم،چون پنجه های لطیف اما 
کارآمد پیچک ها،گُرده ی ناکامی ها را ازهم گسیخته بود. وقتی عقربه ها به ساعت ده پهلو
 ساییدند،سفر به اتمام رسیداما افسوس که واژه ها زندانی ِ ذهن بودندوتوصیف لحظه ها بی مایه 
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; شد.
با قلم استاد جواد صیادی]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>الهی(مناحات)</title>
<link>https://za1.loxblog.com/الهیمناحات</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/الهیمناحات</guid>

<description><![CDATA[
الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت 
ای ظاهر بی صورت وای باطن بی سیرت،
ای حی بی ذلت ای مُعطی بی فطرت و ای بخشندهٔ بی منت، 
ای دانندهٔ راز ها، ای شنونده آواز ها، ای بینندهٔ نماز ها، ای شناسندهٔ نامها، 
ای رسانندهٔ گامها، ای مُبّرا از عوایق، ای مطلع برحقایق، ای مهربان بر خلایق 
عذر های ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، 
از بنده خطا آید و زَلَّت و از تو عطا آید و رحمت
برگرفته از مناجات نامه خواحه عبدالله انصاری]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>چگونه با نبودنتان کنار بیایم</title>
<link>https://za1.loxblog.com/چگونه-با-نبودنتان-کنار-بیایم</link>
<guid>https://za1.loxblog.com/چگونه-با-نبودنتان-کنار-بیایم</guid>

<description><![CDATA[
روزها و ماه ها از رفتن تان می گذرداما من هنوزم به نبودنتان عادت نکرده ام...روزهاست که در نبود شماها،در خیالاتم به جای شما با خودم وبا عکس ها و تعدادی از یادگارهای بجا مانده از شما حرف می زنم...سخت است...سخت است قبول کنم که دیگر ، شما در کنارم نیستین،هنوز باور نمی کنم شما رفته اینهنوز با صدای هر زنگ درب خانه و یا هر زنگ تلفن فکر میکنم که یکی از شماستهر چه به خودم تلقین می کنم که شماها دیگر رفته این اماباز هم باور کردنش برایم ممکن نیست...آخر هر کدام از شما به من می گفتین که تو جای پدرمان داری وما رفیق نیمه راه نیستیمپس بگویید چگونه با نبودنتان کنار بیایم!چگونه . . . ؟ !!گاهی با خودم از روی نا امیدی و ناچاری ، نبودنتان را اقرار می کنم، اماتا چشمانم را می بندم می بینم نهشماهستین ، شما هنوزم همینجایین...درست روبرویم...وسط قلمرو افکارم...با همان لبخندهای زیبا یتانولی چشمم که باز می شوددوباره من می مانم و جای خالیتان..آه از این دل گرفته و بیقرارشما رفتین اما ، مادلمان برای بودنتان تنگ شده استخدا حافظ تان ای داغهای بر دل نشسته...]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 22:13:10 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

