رفتن سمیـــه رفتن تو یک حادثه بود حادثه ای عظیم که هنوزعلتش را آسمان نفهمیده و می بارد از فراغت حادثه رفتن تو دل دریا را خون کرد دل کوه را شکست آبی آسمان را سیاه پوش و داغدار کرد و ساحل هنوز رنگ آرامش به خود ندیده درست از وقتی حادثه رفتن توبه وقوع پیوست همه چیز بهم ریخت کار دنیاست دیگرتو حتی دنیا را هم دیوانه خودت کردی تاچه رسد به من ........
رفتنت چه زود وناباورانه بود خواهرم آن ارابه ی مرگ در آن صبح تابستان که خورشید اندک اندک از پشت کوه بیستون بالا می آمد تا نوید روزی دیگر برایت دهد با سرعتی دیوانه وار و نامعقول بر پهنه ی جاده ای نه چندان بد ونه چندان دور ونه چندان نا آشنا تورا برای همیشه از ما گرفت تو که به زیارت ثامن الحجج رفته بودی . اندکی درنگ می کردی تا حداقل خورشید طلوع می کرد. چرا زود وچرا زود؟
★ بسم الله الـــرحمن الرحیم★ از روزی که خودرا شناختم جز تنهایی وغم ؛ یار دیگری نداشتم . روزگار با بی رحمی وظلم بیکران تمامی ناملایماتش را بر من تحمیل نمود. واینک من مانده ام وغم، همدم وهمنشین من تلخیها وغمهای روزگار گردیده. من شبح تاریکی هستم که با اشک وغم فراوان وبغضهای در گلو مانده نفسهایی به اسم زندگی را بالا می آورم وفکر میکنم تنها همنشینم مرگ باشد آری از آن روز اول برای من پیراهن غم دوختند هرچند که بر جسم ضعیفم سنگینی میکند اما قد واندازه اش مناسب من است وهرگز هم پاره نمی شود تمامی جوانه های امید در وجودم در زیر این پیراهن خشکیده اند وتنهای تنهایم ودر تنهایی وسکوتی سرد خواهم مرد بدون آنکه شیون مادر را ویا ندای پدر را ویا صدای برادر برادر نعمت را ویا هق هق گریه های سمیه که از سرنجابت تنها؛ در کنجی خلوت به هنگام حزن واندوه سر میداد؛ بشنوم پس دنیا را در تنهایی وبی کسی ترک میکنم.