دلـم تنگ است!!! بغض سنگینی گلویـم را میفشارد و خیـال خالی شدن ندارد انگار! مُـدام چنگ میزند گلویـم را و بودنت را انتظار میکشد. کاش دیروزی نبود تا خاطـراتت در آن نقش نمیبست! و کاش فردایی نباشـد وقتی قـرار است تــو در آن نباشی..!!!!
سکوت چه بلایی که بر سر آدم ها نمی آورد.. یک دنیا حرف نگفته صف میکشد پشت دیوار لب ها... چه بغض هایی که دفن میشود در گلو... حتی هوا هم هوای دلخوری میشود... سکوت است دیگر.. شاید مملو باشد از حرف هایی که نیمه شب در صفحه
ذهنمان خطور می کنند اما سرنوشتشان در گلو ماندن اسا... نه شنیده شدن... سکوت هوای دلگیری دارد.. بغض سنگینی دارد... غم سهمگینی دارد... سکوت جنازه ی احساسی است که به دست خودمان به دار کشیده شده...
★ بسم الله الـــرحمن الرحیم★ از روزی که خودرا شناختم جز تنهایی وغم ؛ یار دیگری نداشتم . روزگار با بی رحمی وظلم بیکران تمامی ناملایماتش را بر من تحمیل نمود. واینک من مانده ام وغم، همدم وهمنشین من تلخیها وغمهای روزگار گردیده. من شبح تاریکی هستم که با اشک وغم فراوان وبغضهای در گلو مانده نفسهایی به اسم زندگی را بالا می آورم وفکر میکنم تنها همنشینم مرگ باشد آری از آن روز اول برای من پیراهن غم دوختند هرچند که بر جسم ضعیفم سنگینی میکند اما قد واندازه اش مناسب من است وهرگز هم پاره نمی شود تمامی جوانه های امید در وجودم در زیر این پیراهن خشکیده اند وتنهای تنهایم ودر تنهایی وسکوتی سرد خواهم مرد بدون آنکه شیون مادر را ویا ندای پدر را ویا صدای برادر برادر نعمت را ویا هق هق گریه های سمیه که از سرنجابت تنها؛ در کنجی خلوت به هنگام حزن واندوه سر میداد؛ بشنوم پس دنیا را در تنهایی وبی کسی ترک میکنم.