> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

ریبــــــــــــــوار

در این خاک،دراین پاک،به جز عشـق،به جزمـهر،دگرهیچ نکاریـم

 

هرگاه بر مزارت می نشینم تازه معنای زندگی را می فهمم که چیست و چقدر

بی ارزش است؟با نگاه به تمثال جوانیت که از ظلم وجور روزگار غبار گرفته ؛

آتش  درد زخمهایی که در سینه ام لانه نموده شعله ور می شود. وقتی به

چشمانت نگاه می کنم مظلومیت کودکیت را می بینم که با با  تو را به من

امانت  داده بود.مظلومیتت گویای آن است که گویی غریبیم را به بلندای

 زادگاهم وآرزوهایم   را به سفرهای همیشگی وبی پایانم می سپارم تا شاید

 پاکترین ودلسوزترین بستگان  و دوستانم برایم اشک  بریزند.

میدانم اشک غم از چشمان خواهرانم شعله ور است وبرادرانم باید این غمها

را با خاکستر صبر بپوشانند.

                

 

نعمت جان ! نیک میدانم که اشک های مرا فقط کلمات دیده اند؛با رفتنت

نه تنها  چشمانم که در فراقت لبخندم هم گریه شده است.

بعد تو سرم را بر سینه واژگان   گذاشته ام وکتابی گشته ام از غم که پایان

ندارد. بدان که با رفتنت بزرگترین کلمه ای را که به من آموختی اشک بود

وغم ؛بدان که پس از آن وداع غریبانه وناباورانه درآن غروب غم انگیز ایستاده

 جان سپرده ام در حالی که درگاه منزلم در حیرت گامهایت  وا مانده است.

برادرم! هیچ دوست نداشتی برای یک بارهم نگاهی برما بعد از خود اندازی؛ و

چگونگی غرق شدنمان را در دریای غم از دست دادنت بنگری

حس غمگینی که من در سینه دارم  در سینه دیگران کمیاب است.دستهایم

 بسیار خسته اند! چه کسی میداند هم صحبتی  شمع با شب را وچه کسی

  میداند که سفر دل به انتظار برادر چه طاقت فرساست.به آنانکه دل بسته

 بودی ناجوانمردانه بجای سیب؛ سنگ در بغل دارند تا روحم را بیازارند.

             برادر یگانه ام،می روم از کنار تو

                         می روم ونمی رود، از نظرم بهار

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 02 آبان 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

نذرکردم اشک ِ روشن ِ باصفا را

تا بیایی وا رهانی این گدا را


من برون ازخویشم ودردام حسرت

مستِ مَی کن روی زیبایت، خدارا

عیب عاشق کردم وآگه نبودم

مه زدیدارت بدراند قبا را

تاب گیسویت به یغمابرده دل را

چین زلفانت بیاراید صبا را

چشم نرگس ازپریشانی خجل شد

تاکه دیدآن مهرِچشمِ دلربارا

طرّه ی شب رنگ پاییزی به خودداد

تاهویدا کرد چشمانت ادا را

رنگ رخسارم دلیلی بر بلایم

همچومجنون هجرلیلی کشت مارا

باغ وصلت ازخداخواهم وباید

روزوشب آمین بگویم این دعارا

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 07 مهر 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

مهر که می آید، پاییز آغاز می شود. برگ های درختان که شروع به ریزش می کنند، شکوفه های لبخند کودکان، یکی یکی گل می دهند.
در فضای کلاس ها. تخته سیاه ها، چشم انتظارند تا دوباره سراپا پر شوند از عطر لبخندهای هم شاگردی ها. کلمات مهربان، بی تابند تا دستی کوچک، با مداد شوق، بر صفحه های سفید دفترهای چهل برگ، بنویسند.

مهر، ماه مهربانی مهتاب است؛ ماه میزبانی نیمکت های عاشق درس و مدرسه، ماه شکوفایی نیلوفران در دعای نم نم باران های عاشقانه پاییز. مهر، ماه مدرسه است.

سال تحصیلی که آغاز می شود، همه ی آبشارها با کودکان کلاس اولی، صدای آب را می کشند و بادها، صدای ابرها را با باران بخش می کنند.
نسیم، عطر پرواز را از سطرهای مقدس کتاب ها، همراه با صدای کودکان سر خوش مدرسه، به آسمان هفتم می رساند. فرشته ها از پشت پنجره های کلاس سرک می کشند به تماشای کودکانی که مشتاق ، به درس های معلمی که زندگی را به آنان می آموزد، گوش سپرده اند. هوا در این فضای مقدس نفس می کشد تا معطر شود.

 

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 02 مهر 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

کتاب آموزش قرآن نهــــم دوره اول متوسطه بافرمت:Pdf      دانلــــــــود

 

کتاب پیامهای آسمان نهـــم دوره اول متوسطه با فرمت : Pdf      دانلــــــــود
 
کتاب عربـــی نهــــم  دوره اول متوســــطه بافرمت :Pdf                  دانلــــــــود

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 21 شهریور 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

خبری نیست ز یار
خبری نیست ز دوست
همه جا خاموش است
شهر تاریک شده
چه سکوتی اینجاست
بینِ من با دلِ افسرده و زار
نه صدای قدمی
نه حریمِ نفسی
نه نگاهی به درِ بسته و هجمِ قفسی
اوجِ گرماست ولی می لرزم از سرمای نبودنت برادرم

ﺩﻟﺘﻨﮓ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
" ﯾﺎﺩﺕ"
ﺭﺳﻮﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻡ ..
" ﻗﻠﺒﻢ"
ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ
ﻭ " ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ "
ﺑُﻐﻀﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯼ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ..

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 06 شهریور 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

باز هم بیست سوم مرداد از راه رسید؛همان روز شومی که حادثه ی تلخ جدایی تورا

و درام آه واشک مرا رقم زد؛ آن غروب غم انگیزی که فریاد های تلخ من از کهکشان

 گذشت وبا بی رحمی تمام مرثیه تلخ رفتنت را سرود،تا غمهای مرا به درد ودردهایم را

به بغض وبغضهایم  را به اشک تبدیل نمود.

برادرم امسال سومین سالی است که با غم نبودنت روزگار را بسر می برم  .

 در نبود تو روزهایم    همه شب وشبهایم سرد وتاریک است. در نبود تو

   ستاره ها همه بی نور و بی رنگند،گلها همه زردند؛تما می صداها، صدای 

 بغض و اندوه اند؛و باد انگار چون من بغضی سنگین  در گلو دارد   ومن پر از

سکوت سرد غم جانفرسای هجران توأم.


واین هم شعری از استاد جلال کوهی بمناسبت غروب نابهنگام وغریبانه ات
ده فته ر شیعرم؛ له نو وا برده ى
سه ونزى وه هارم ؛ سه رده وا برده ى
تا چه و واز کردم ؛ خوه م وه ته نیا دیم
ده سى هات بى ده نگ ؛ را خودا برده ى
.....ته رجمه......
دفتر شعرم را باد برد
سبزى بهارم را خزان با خود برد
تا چشمانم را باز کردم خودم را تنها یافتم
دستى از غیب آ مد و او را براى خدا برد....

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 21 مرداد 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(1)

دل ته نگى واران....

واران هاى ده کو ؛ دیارد نیه
ناز روژه یل ؛ وه هارد نیه

واران هاى ده کو ؛ خه یالم زامه
ئه گه ر دیر باى ده و .ئومرم ته مامه

په نجره بى ت ؛ خه مین و زاره
چه وه رى ناز ؛ ئه ور وه هاره

ت هاى ده هه ر جاى ؛ گوش به ى وه ده نگم
واران وه بى ت ؛ هه ر شه و دل ته نگم

واران هه م به و ره و ؛ له نو ته رم که
وه ده نگ لافاود ؛ له نو که رم که

له وه ختى چیده ؛ زه وقم چه پاوه
چه وم چه وه رى ؛ یه ى قه تره ئاوه

به و ره و هه م له نو؛ بووار له سه رم
بشوور توز و ته م ؛ له ده ور و به رم

ده ماوه ن خه م ؛ هاده ده ریونم
خه یال خه زه ر ؛ ها ده ناو خیونم



یه فره وه خته ؛ ئاسمان سه نگه
ئه را ناتند ؛ دلم دل ته نگه

یه فره وه خته ؛ داران بى ئاون
له دیورى تنه ؛هه ر شه و که واون

ئاسمان که و ؛ هه ر توز و ته مه
را کوچد واران ؛ دنیا پرخه مه

ئه و ره یلى ده مى؛ دى په ر په ره و نیه ون
چه وه یلى شه وی ؛ ساتى ته ره و نیه ون

واران ئاسمان دی نه فه س نه یرى
ت گشت که سی بیود ؛ ئه یو دی که س نه یرى

به و ره و خه یال؛ شیعرم ته ر بکه
په ره ى گولباخى؛ هه م په ر په ر بکه

شه وى و بى ده نگ؛ به و ره و دیارم
تا هه م سه ر ده وا بوده وه هارم

من و دل له نو؛ ته ر بیو من یه ى شه و
تا گر مه ته لد؛ نه یوشیمن له خه و.....

جه لال کوهى

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 06 مرداد 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

آب
چیست این ماده ی بی رنگ و بو و بی مزه ای که تمام رنگهای دلربا حیاتشان رااز آن می گیرند وتمام بوهای مسحورکننده  بی وجودش،پهلوبه تعفن می سایند وهمه ی مزه های ذائقه نواز، رگ هستیشان را مدیون آنند؟آب که بودنش مایه ی حیات است ونبودنش سبب ممات.

بی آن نه کسی سرصحرا دارد  ونه چشمی اقبال دیدن لاله ی حمرا.


نه بلبلی غزل میخواند ونه چکاوکی چکامه می سراید."نه چوب میوه ی الوان دهد ونه خار گل صدبرگ برآرد".
اگرنباشد نه باغ  گیسویی دارد ونه راغ زلفی که بیاراید.نه نرگس وختمی واطلسی رخ می نمایانند و نه قرنفل وارغوان وداوودی چهره می آرایند.
چیست این ماده ی بی رنگ و بوکه تحرک وتقرب وبالندگی وام دار وجود اویند وبی  وجودش موجودات دست از وجود می شویند.آب،که بی آن ابر مروارید نمی بارد ودرخت گوهرنمی آرد.
بی آن نه نقشی ازلاله توان یافت ونه ردی ازژاله.بی آن طراوت در پستوی نسیان معدوم می شود و جمال درجلباب پلشتی،مهزوم. اگرخواهان حیات وطراوت وطلاوتیم،آب را دریابیم. 
                                                                                   

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 01 مرداد 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

له وینه ى پیره دارى ؛ له رزم وه ده س واوه
ساتى بنیشه لامان؛ بى ت حالم خراوه

گرى بنیش و گوش به ى ؛ بزان بى ت چوه کیشم
چه نى خه مینم هه ر شه و ؛ ره نج م بى حساوه

بنوور وه حال زارم؛ له ناو ئى شاره ته نیام
بى ت چه وم نیه خه فى ؛ بخوه ن ت لاوه لاوه


بیلا بیونم چه وه یلد؛ هه ساره گه ى شه وه یلم
تا هه م له نوو مه س بکه م ؛ چه وه یل ت شه راوه

دلم وینه ى مه لیوچگ ؛ له دام ت ئه سیره
نایده و دیارى یه ى شه و ؛ له داخ ت کوواوه

ره حمى ئه گه ر بکه یدن ؛وه ئى فه قیره یه ى جا
وه جى دیورى نیه چودن ؛ ت خوه د زانى سوواوه

وه ختى ک مانگ ئلایدن ؛ یه ى شه و له به رزى کاوان
به و ره و له ئى هنازه ؛ شه رى بخه له ى ناوه


                                                                             استاد جلال کوهی   

                                                                                    

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 17 تیر 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(1)

  بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
 

 

   إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ ۝ وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ ۝ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ ۝ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ ۝ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ ۝

    ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر. و چه مي داني كه شب قدر چيست؟شب قدر از هزار ماه برتر است. فرشتگان و آن روح دراين شب فرود مي‌آيند به اذن خداوندشان از هر سو. سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان مي‌شكافد!

و تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها همه تهي و همه سرد، مرگبار و سياه، و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكرارى و همه تقليدى، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاى پيوسته، آشوبى، لرزه‌اى، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شورد و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و جهاد عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار! نشانه‌هايي از يك «تولد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات! همه جا، ناگهان «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نو را بنياد مي‌كند. اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعرى است كه صبح عيد قربان را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه منى است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزى!

و تاريخ همه اين ماه‌هاى مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چندى شبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!                                             

 

 


ادامه مطلب
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: دوشنبه 15 تیر 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(2)

CopyRight| 2009 , 4925.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران