> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

ریبــــــــــــــوار

در این خاک،دراین پاک،به جز عشـق،به جزمـهر،دگرهیچ نکاریـم

در سایه سار شمع
در تاریکی اتاق
با شمارش عقربه های دلتنگی
انتظاری شوم را رقم می زنم

برای کسی که هرگز نمی آید
ولی عطر یادش
آویز ست از گلوی خشک خاطره ها

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: دوشنبه 01 مهر 1398 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

 

 

از غم جورزمان خسته دلانیم همه       در گذرگاه جهان رهـگذرانیم همه

 

میرود قافله عمرشتابان شب و روز        پی این قافله ما نیزروانیم هم

 

 

ریبوار کلمه ای کردی است به معنی عابرورهگذر.انتخاب این نام  برای این وبلاگ به این خاطر ا ست  که ما همگی عابران ورهگذران این دنیا هستیم ,روزی آمده ایم وروزی هم باید برویم.  بسان رهگذری که دمی برای تازه نمودن نفسی بر سایه سار درختی تکیه می زند, ویا برای نوشیدن جرعه ای آب از چشمۀ زلالی اندکی مینشیند, وبعد بناچار باید راهش را ادامه دهد. آری باید از دنیا گذشت وتنها چیزی که می ماند کارهای نیک ما واحیاناً خاطره ايست که به سرعت باد می رود ومیگذرد.ما، مانند دانه برفي هستیم که فقط يک بار ،‌از بالا ،‌از ميان هزاران دانه برف آرام فرود مي آيیم و در انبوه سپيدي برف پوش زمين جايي مي نشينم و گم مي شویم .

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

بهارم دختر خوشکلم

بی شک قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب  کوچک تو ست

چراکه تو یادگار مهربانترین  وپاک ترین ومعصوم ترین ومظلومترین فرشته آسمانی هستی❤️

اینک در طوفان غضب ناک غم  جانفرسای فراق مادرت  ازنگاه معصومانه وغمناکت سبد سبدسیب می چینیم

وقد کشیدنت را نفس می کشیم وراه رفتنت را در دنیای بی وفای امروزی سر می کشیم

تا که خانم شدنت را در آغوش بکشیم وجانشین  خلف وشایسته مادر جوانمرگ بلکه عزیز ترین مادر ومعلم دنیا شوی



بهــــــــــــــارم

روزی که به دنیا آمدی نمی دانستی که یک سال بعد از تولدت « سالهای سال» آرامش گر دلهای کسانی هستی که با بودن تو دنیا برایشان زیبا تر خواهد بود

عزیزدلم خداوند همیشه حافظ ونگهدار تو باشد

جاده زندگیت همیشه هموار باشد

مزرعه زندگیت سرشارازموفقیت وشادکامی بوده وعمرت طولانی باشد

عمرت افزون وعاقبت وعاقبت بخیری بهره ی زندگیت باد
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

دلـم گرفتـه  ای قلم ، امشب به من یاری بده
بشکن سکـوت تلخ را، تـا صبح دلداری بده

هرشب نشستم تاسحر، با غصه میبارم ولی

بر چشمهای خسته ام، یکخواب اجباری بده

دلخسته ترازخسته ام ،ازاین همه زخم زبان
امشب بیـا و مـرهمی، بر دردِ تکـراری بده

رفت و نرفت از یاد من ،لبخند زیبایش ولی
راه گریزی را نشان ،از ایـن خـود آزاری بده

در خواب من می آید و، بس دلربایی میکند
رحمی کن وبیداریم ، فرصت به دیداری بده

 

سهم من ازاین زندگی،غیرغم و حسرت نبود
پس تکیه گاهی محکم از، یار وفا داری بده

دلخسته از نـامردمی ، سنگ صبور غصه ام

ای روزگــارم مرد باش ، تغییر رفتـــاری بده

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 30 فروردین 1398 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

رفتی
مثل برق که از خانه
به چشم‌های خدا وصل کرده‌ام سُرمم را
می‌خواهم از این تخت
که مثل قبر بغلم کند تخت
دلتنگی‌ام تنگ‌تر از تُنگ‌های آب
تا پخش شود از قاب‌ عکس‌هایت
سکوت با روایت تصویر
کاش جاسازی‌اش می‌کردم
خانه را در تابوت نبودنت
نشسته‌ام در نبودنت
تلفن می‌کنم به  شماره ات
و کسی آن‌ور خط نیست
بعد از تو سال‌هاست
از خودم رفته‌ام...

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 25 اسفند 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

شبم بی تو شبی تاریک و خاموش
به آهنگ غم دل می کنم گوش

سکوتی سرد با من همنشینه
شدم تک لالۀ دشت فراموش

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 21 اسفند 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

مادر سلام ...

بعداز رفتن نابهنگامت به پای سمیه ونعمت نشستم

مادر سمیه ونعمت بزرگ شدند گل وجودشان شکوفا شد

اما مادر خیلی زود درست زمانی که می رفت شکوفه های وجودشان ثمر دهد پرواز کردند

نمیدانم دلتنگ شما بودند یا از ما خسته بودند

اما مادر به سوی تو آمده اند مواظبشان باش

سمیه خسته سفر مشهد ونعمت خسته ی راه دور نقطه صفر مرزی است

مادر در صبح سرد زمستان 71 که رفتی تمام ما را با خود بردی

نامه ای را که بر روی گلبرگهایی از دلتنگی نوشتم...

در سکوتی زیبا آب برد...من خدا را نقاشی کردم مادر...

خدا به شکل بوسه های تو بر پیشانی من بود...

مادر من از آن آخرین بدرقه ات تا پشت دیوار بی کسی نوشتم وبغض کردم...

مادر در این سوی بی خوابی... من هرشب پر نور ترین ستاره را تو می بینم ...

شنیده ام کوله باردوران کودکی...مرا سنگ صبور خویش کرده ای مادر...

منهم در آن آیینه که داری یادگاری ... در آن هرشب تصویری از تبسم تورا می بینم

مادر... ای زیباترین احساس ... قشنگترین بنفشه...ستاره ام راخیلی وقت است که گم کرده ام...

بمناسبت سالگرد کوچ مادر

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 07 دی 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

در


ورق پاره های قلبم

 
از شمامی نویسم ازخودم از احساس پوچی که

هر لحظه مرا تا نبودن ها می برد


هوای حوصله ام ابری


است چشم دلم بارانی

 

و اشکم برای گریستن

 

یاد تان  آتشی زده بر دلم

 

که تااستخوان ها  می سوزاند ومیشکند

 

یادتان تمام وجودم را به یغما برده است

 

مگر می شود دوجوان را دوگل زیبا را در زیر خروارها خاک

 

مجسم کرد

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 04 آذر 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

و آن روز ها که شما بودین وهمه باهم  بودیم
و در کلبه محقر خویش زندگی می کردیم
و آن روز ها که دریا آبی بود
و آن روز ها که نعمت وسمیه بودند ودر انحصار باد خزان نبودند
و آن روزها که زندگی شیرین بود خبری از سایه شوم دیگران نبود
و آن روز ها که نعمت بود وسمیه
ومن در کنارشان اما بدون غم ودرد ورنج امروز
و آن روز ها که هر کدام به کار خویش مشغول
متولد دهه ی شصت بودین
و مرداد وشهریور ماه دریکم وبیست ودوم و چند شنبه ای که نمی دانم
باقامتی استوار ولبانی خندان

 

و‌
و آن روز ها تمام شدند
در سالهایی که هزارو سیصد ونود یک ونود شش  بودند
در مرداد ی که بیست وسوم بود
در روزهایی با نام دوشنبه و یکشنبه
در صبح وظهری که ساعتش هفت ونیم  و چهاربود به وقت رفتن شما
آن روز ها تمام شدند
در سردخانه ای که به سلام ایستاده بودین
به قنوت شاید
و دست راستتان بر سینه ی چپتان گواهی می داد که این قلب شما بود که تاب نیاورد

و آرام آرام چشم هایتان را بر روی تمام آرزوهایتان بستین ورفتین

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 09 آبان 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

وقتی تو رفتی

از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت

 

از دست من وز دست ما اینده ها رفت

 

وقتی تو رفتی

 

مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد

 

 

 

وقتی تو رفتی

 

دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد

 

وقتی تو رفتی اندوه شوق زندگی را از دلم برد

 

وقتی تو رفتی

 

برگ درختان زرد شد خورشید افسرد

 

وقتی تو رفتی مرگ خندید

 

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 14 مهر 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 4925.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران