> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

ریبــــــــــــــوار

در این خاک،دراین پاک،به جز عشـق،به جزمـهر،دگرهیچ نکاریـم

دالگه شعری به زبان کردی با قلم رسای استاد ارجمند خانم آذر گــرامـــــی که بمناسبت روز مادر به پاس قدر دانی از زحمات بی بدیل تمامی مادران عزیز سروده است.

 

 


 

دالگه

لاوه لاوه د که م دایه پیره گەم
کیوه سبورم پر له نیورەگەم

شەوان تا وە روژ پڕڵه پەژاڕه
ڕوڵد خم نێونێ تەکی شەواڕە

دەسد دەس نەماز رۆو قولەناز
ۆەسادە دەلی خوەنیدن نەماز

دۆای دیگران دۆای اه وه ڵێو
دۆاێ رولیلد ساحل جه مێو

قەسم خێون سلح داوان پاکت
جیەگەنازم سینە پڕچاکت

کیوه بیسەتێون شه ر مه نده سه برد
فڕهاد تعزیم کید;عشق ە چۆ خوەرد

دنگ وارانی,نم نم واریدەن
عشق و محبت ڵەدڵ کاڕیدەن


اڕای شادێ دڵ وه زوڕ خەنیدەن
بەذرەدەل تەنگی ڵەدل کەنیدەن

ئورە ۆەهاڕی دیدەێل ێسرینەد
شاهدەدرددڕخ پر چینەد

بهیشت ئرزانی ژیرەپای ته نه
فرشتە خودا هوا خا ی ته نه

سەرم سەرینه سەرە پەر دردد
دەلم قورۆانی هناسە ێ سڕدد

دەلد هڕ خوشود سەرد سەلامت
مە بوم وه نزرد هر نیود ملامت

خاک ژیڕەپاد سێوڕمی چەوانم
مختاج دوعام,درددڵە گیانم

 

ترجمه در ادامه مطلب       

 

  


ادامه مطلب
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 11 فروردین 1395 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(1)

 

با چرخش چرخ طبیعت بار دیگر بهار از راه رسید . بهار فصل شکوفایی  گلها، ،فصل جوانه زدن جوانه ها وفصل شادابی دلها،گلها زنده شدن زمین مزین شده از گلهای بهاری؛ افسوس که گل وجودت با بهار شکوفا نمی شود .چه زود  جوانه ی جوانیت گرفتار باد خزان گردید و بهارمان را به زمستان سرد وخشن تبدیل نمود. بهار آمده ولی  خبری از گل وجود تو نیست مگر بهار فصل نو شدن و زنده شدن نیست پس چرا از تو خبری نیست؟  اینهمه چشم انتظاری بس نیست ؟بـــرادرم  بهارآمده همه چیز تازه و نو شده ولی افسوس که بی وجود تو  داغ دل من تازه گشته بی تو هرگز  سین هفت سین عید مان  کامل نمیشود چرا که سبزی و طراوت زندگیمان تو بودی برادرم



صبح تار آمد پدید از دوری و فقدان تو

شب چه هجرانی کشید از درد بی درمان تو

ارتش بی همصدایی حمله ور بر جان ما

گردش این روزگاران دشمن جانان تو

داده بودم بر صبا تا بلکه بینی سوز دل

خوانده بودم بر پری شرح دل انسان تو

قصه هایی از تو ماند و دیگر از دستم برفت

آن همه شوق نگاه نافذ چشمان تو

عاقبت گویا اجل بند از روانت برفکند

گرچه پوسید این تنت در بند این زندان تو

بسته دنیا در بروی عهد و پیمان این زمان

ورنه از زحمت چرا بشکسته این دوشان تو

دل که از دوری گرفت و تن که در غربت تکید

جان خجالت می کشد از رحمت و رحمان تو

لنگی از پای محبت چون بدیدی در کنار

سختی دل کندن از دنیا بشد آسان تو

کس خبر از درد بی پایان تو اما نبود

گشت در پایان کار این درد چون پایان تو
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 27 اسفند 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

با بغضهای در گلو مانده  به خلوت بی همتای آسمان امشب نگاه میکنم .

نمی دانم خواب چرا با چشمانم دیگر بیگانه است .

یک آسمان پر ستاره و یک ماهه نیمه .

سکوت را صدای مرغ شب می شکند ، گویا او هم بی خواب است امشب .


چیزی در من مرا به این حال می خواهد ،  کدامین گناه کبیره  را مرتکب

گشته ام که نبودن وندیدن روی ماهت شکنجه من شده و چه سخت

شکنجه ایست .

چشمانم بی طاقتند که اینگونه نم نم میخوانند از دلتنگی ام .

از غمهای نهفته در میان قفسه تنگ سینه ام

به زمان قسم برادرم که باور مرگ برای من راحت تر از مرگ ناباورانه وغریبانه

توست. چه زود بار سفر را بستی رفتی

امشب چقدر من و شب و مرغ یاحق گوی شب  اندوهگینیم

مرغ یاحق گوی شب با صدایش سرود غم را می سراید  ، شب با

خلوت وسکوت و ظلماتش و 
من با اشک هایم .

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 30 بهمن 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

برادر جان
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد


تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 24 دی 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

زمستان که از راه مي رسد
ياد گرمى دستان تو مي افتم.

نيستى تا ببينى
چقدر بى تو سردم

چقدر پر از دردم

اجاق شعرم کور است
و لبخند شبانه ام تلخ

کلبه ى خيالم پر از اندوه
و کشتزار غزلم خشکيده


خورشيد از پشت کوه ذوقم طلوع نمى کند .

درختان باغ سپيدم خشکيده اند و چشمه ى اشکم بى آ ب.

يلدا که آ مد

ياد گيسوان سياه بلندت افتادم که چه شاعرانه به مواجى آ بشار بر شانه هايت ريخته بود.

تو که بودى يلدا نه تاريک بود نه بلند .

تو که بودى همه جا مهتاب بود و ستاره باران .

بى تو ستاره ها کوچيدند و باران هم به فراموشى سپرده شد.

يلدا چه زود آ مدى و چه زود رفتى....

                                                           «  استاد جلال کوهی »

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 02 دی 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

گل خورشید که شکفت
یاد گل روى تو افتادم
در صبحى زیبا
به دشت تنهاییم لبخند زدى.
خون در رگهایم خشک بود و
لبانم ترک ترک
چشمانم بى سو بودند
و تنم اسکلتى غبار آ لود


از دور دست شعر
که طلوع کردى
بسان آ دم در آ غازین روز حیاتش
زندگی در رگ هایم
جریان یافت.
جهان را با تمام زیباییش سیر ندیده بودم
که غروب ناباور کوچ تو
تمام رنگ هاى مینیاتور خیالم را در هم ریخت
و من آ واره ى شهر آ روزها شدم
روزهاست منتظرم که دوباره در آ سمان شعرم طلوع کنى
تا غزلى تازه براى چشمانت بیافرینم

                                                                                                                                                                                                                                                               

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 03 آذر 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

 

هرگاه بر مزارت می نشینم تازه معنای زندگی را می فهمم که چیست و چقدر

بی ارزش است؟با نگاه به تمثال جوانیت که از ظلم وجور روزگار غبار گرفته ؛

آتش  درد زخمهایی که در سینه ام لانه نموده شعله ور می شود. وقتی به

چشمانت نگاه می کنم مظلومیت کودکیت را می بینم که با با  تو را به من

امانت  داده بود.مظلومیتت گویای آن است که گویی غریبیم را به بلندای

 زادگاهم وآرزوهایم   را به سفرهای همیشگی وبی پایانم می سپارم تا شاید

 پاکترین ودلسوزترین بستگان  و دوستانم برایم اشک  بریزند.

میدانم اشک غم از چشمان خواهرانم شعله ور است وبرادرانم باید این غمها

را با خاکستر صبر بپوشانند.

                

 

نعمت جان ! نیک میدانم که اشک های مرا فقط کلمات دیده اند؛با رفتنت

نه تنها  چشمانم که در فراقت لبخندم هم گریه شده است.

بعد تو سرم را بر سینه واژگان   گذاشته ام وکتابی گشته ام از غم که پایان

ندارد. بدان که با رفتنت بزرگترین کلمه ای را که به من آموختی اشک بود

وغم ؛بدان که پس از آن وداع غریبانه وناباورانه درآن غروب غم انگیز ایستاده

 جان سپرده ام در حالی که درگاه منزلم در حیرت گامهایت  وا مانده است.

برادرم! هیچ دوست نداشتی برای یک بارهم نگاهی برما بعد از خود اندازی؛ و

چگونگی غرق شدنمان را در دریای غم از دست دادنت بنگری

حس غمگینی که من در سینه دارم  در سینه دیگران کمیاب است.دستهایم

 بسیار خسته اند! چه کسی میداند هم صحبتی  شمع با شب را وچه کسی

  میداند که سفر دل به انتظار برادر چه طاقت فرساست.به آنانکه دل بسته

 بودی ناجوانمردانه بجای سیب؛ سنگ در بغل دارند تا روحم را بیازارند.

             برادر یگانه ام،می روم از کنار تو

                         می روم ونمی رود، از نظرم بهار

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 02 آبان 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

نذرکردم اشک ِ روشن ِ باصفا را

تا بیایی وا رهانی این گدا را


من برون ازخویشم ودردام حسرت

مستِ مَی کن روی زیبایت، خدارا

عیب عاشق کردم وآگه نبودم

مه زدیدارت بدراند قبا را

تاب گیسویت به یغمابرده دل را

چین زلفانت بیاراید صبا را

چشم نرگس ازپریشانی خجل شد

تاکه دیدآن مهرِچشمِ دلربارا

طرّه ی شب رنگ پاییزی به خودداد

تاهویدا کرد چشمانت ادا را

رنگ رخسارم دلیلی بر بلایم

همچومجنون هجرلیلی کشت مارا

باغ وصلت ازخداخواهم وباید

روزوشب آمین بگویم این دعارا

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 07 مهر 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

مهر که می آید، پاییز آغاز می شود. برگ های درختان که شروع به ریزش می کنند، شکوفه های لبخند کودکان، یکی یکی گل می دهند.
در فضای کلاس ها. تخته سیاه ها، چشم انتظارند تا دوباره سراپا پر شوند از عطر لبخندهای هم شاگردی ها. کلمات مهربان، بی تابند تا دستی کوچک، با مداد شوق، بر صفحه های سفید دفترهای چهل برگ، بنویسند.

مهر، ماه مهربانی مهتاب است؛ ماه میزبانی نیمکت های عاشق درس و مدرسه، ماه شکوفایی نیلوفران در دعای نم نم باران های عاشقانه پاییز. مهر، ماه مدرسه است.

سال تحصیلی که آغاز می شود، همه ی آبشارها با کودکان کلاس اولی، صدای آب را می کشند و بادها، صدای ابرها را با باران بخش می کنند.
نسیم، عطر پرواز را از سطرهای مقدس کتاب ها، همراه با صدای کودکان سر خوش مدرسه، به آسمان هفتم می رساند. فرشته ها از پشت پنجره های کلاس سرک می کشند به تماشای کودکانی که مشتاق ، به درس های معلمی که زندگی را به آنان می آموزد، گوش سپرده اند. هوا در این فضای مقدس نفس می کشد تا معطر شود.

 

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 02 مهر 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

کتاب آموزش قرآن نهــــم دوره اول متوسطه بافرمت:Pdf      دانلــــــــود

 

کتاب پیامهای آسمان نهـــم دوره اول متوسطه با فرمت : Pdf      دانلــــــــود
 
کتاب عربـــی نهــــم  دوره اول متوســــطه بافرمت :Pdf                  دانلــــــــود

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 21 شهریور 1394 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 4925.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران