> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

ریبــــــــــــــوار

در این خاک،دراین پاک،به جز عشـق،به جزمـهر،دگرهیچ نکاریـم

دلم برایت تنگ شده !
چقدر دلتنگ حضورت هستم
می خواهم آنقدراشک بریزم
تاغبارغمت ازقلبم تمیز شود
هرلحظه وهرجا میروم حس
نگاهت بامن است

نه ماه بدون توگذشت هنوز باورم نمیشه که نیستی
نه ماه است که طنین صدای گرمت درفضای خانه ما ن نمی پیچد
وناباورانه جای خالیت رانگاه میکنم
وبه آستانه درچشم دوخته ام اما افسوس که
دیگر سعادت دیدارت رانخواهم داشت
اما امروز روزمعلم است وجای توخالی
روزت مبارک معلم مهربانم

                                                                            با قلم: خدیجه رحیم زاده

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ
ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻋﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻣﺮﮒﺩﺍﺭﺩ .
ﺗﻨﮓ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﭘﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺳﺒﺰﻩ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﻋﮑﺲ ﺯﻟﻒ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ
ﺳﺎﻋﺖ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﮐﻮﮎ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ



ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ
ﺳﯿﺐ ﺳﺮﺥ ﯾﻌﻨﯽ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ
ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ
ﺷﻤﻊ ﺳﻔﺮﻩ ﻣﻦ ﻋﻤﺮ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺗﻮﺳﺖ
ﺁﯾﻨﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﺭﺥ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺁﻥ ﺭﺍﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﻬﺎﺭ  ﺑﯽ ﺑﻬﺎﺭ
ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺳﻔﺮﻩ ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ  ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 01 اردیبهشت 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

ﺑﺎﺯ ﺑﻮﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ
ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ تو
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻏﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ
ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻬﺎﺭ
ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺳﺎﻝ ﻧﻮ
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺩﺍﺭم
ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯽ ﺗﻮ



ﺭﻧﮓ ﻣﺮﮒ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﺑﻮﯼ ﺟﻬﻨﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﯽ
‏ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﯾﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﺑﻤﺎﻧﺪ

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 04 فروردین 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

خواهرعزیزآن ضربه ای که برجسم تو زد دست اجل
ضربه ای بود که شد باعث فقدانی من
یوسفا گرگ اجل آمد و در آن شب تار
مرگ تو افتاده در این چاه کنعانی من
سربه سر بار ادب بودی و درخاک شدی
خاک شد خانه ی تو ای گل شمعدانی من
بی خبربودم زمرگت لیک قضا میدانست
 چون هوادارش شدی خندیدبه نادانی من
آن که در عالم برزخ سرو سامانت بداد
 کاش میگفت یک کلام درگوش سندانی من

برسرخاک تو دیدم، چه نوشتند ای خواهر
 آه از این چاره نویس و خط پیشانی من
رفتی وازداغ توشد تیره دو چشمم اشکبار
 بی توروزم گشته شب دیده‌ی نورانی من
بی تو دائم می کشد از دل فغان و ناله ها
یک شب بیاخوابم عزیز از بهرمهمانی من
چهره ی خود می کنم پنهان ز انظارعموم
تا نبینند و نخوانند خط به پیشانی من
دهرچون من دیده است افتاده برخاک سیاه 
نیست تفاوت بهر او ، سر به گریبانی من
چون به حق واصل شدی دیگرغمی نیست ترا
تو چه دانی از غم و این درد حیرانی من
بلبل خوش لحن و آواز در کدام باغ شدی
 که برفتی از قفس، ای مرغ آسمانی من
من که قدر و شان تو ورد زبانم کرده ام
 از چه مفقود شدی ای گوهر کانی من
من که آب تو نهال از اشک دیده ریخته ام
 شاخ و برگ تو چه شد، لاله‌ی نعمانی من
دائما من می سرودم از برایت چند غزل
 پس چرا گوش نکنی تو مرثیه خوانی من
تاقیامت آیت ازداغت جگرخون شده زار
 بعد تو روزم شده شب ای گل فانی من       
                                                                                          ارسال توسط آیت رحیم زاده در فراق خواهر
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 01 اسفند 1396 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

رفتن سمیـــه
رفتن تو یک حادثه بود
حادثه ای عظیم که هنوزعلتش را آسمان نفهمیده و می بارد از فراغت
حادثه رفتن تو دل دریا را خون کرد
دل کوه را شکست آبی آسمان را سیاه پوش و داغدار کرد
و ساحل هنوز رنگ آرامش به خود ندیده
درست از وقتی حادثه رفتن توبه وقوع پیوست
همه چیز بهم ریخت کار دنیاست دیگرتو حتی دنیا را هم دیوانه خودت کردی
تاچه رسد به من ........


رفتنت چه زود وناباورانه بود خواهرم
آن ارابه ی مرگ  در آن صبح تابستان که خورشید اندک اندک از
پشت کوه بیستون بالا می آمد تا نوید روزی دیگر برایت دهد
با سرعتی دیوانه وار و نامعقول بر پهنه ی جاده ای نه چندان بد
ونه چندان دور ونه چندان نا آشنا تورا برای همیشه از ما گرفت
تو که به زیارت ثامن الحجج رفته بودی .
اندکی درنگ می کردی تا حداقل خورشید طلوع می کرد.
چرا زود وچرا زود؟
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 10 بهمن 1396 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

شب از نیمه می گذرد
و من از خود

تا در عبور قدم هایم،
یادت را
که همچون صلیبی
بر سینه ی تنهایی ام آویخته شده، ببینم!


خواب ها اما می رقصند
بر گردِ چشمان مضطربم
و اوهامِ وحشی حاصل از تراوش کابوس ها
پریشانی را
به ذهنم تزریق می کنند
و من در قدم رو های خیال
بسانِ برگی در حرکتم
پوچ
بی وزن
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 08 دی 1396 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

تا کی در انتظار گذاری به زاری ام؟

باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاری ام


دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز


جان سوز بود شرح سیه روزگاری ام




بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود


دیشب که ساز داشت سر سازگاری ام


شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد


چشمی نماند شاهد شب زنده داری ام


طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست


ماند به شیر شیوه ی وحشی شکاری ام


شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز


تا زنده ام بس است همین شرمساری ام

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 10 آذر 1396 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

    نیستی یادت ولی در سینه غوغا میکند
همچو فریادی که طوفان شب به صحرا میکند
خاطراتت میزند هر دم به جانم سوز غم
همچو آن آتش که با خشکیده گلها میکند
بس کشیدم در دلم تصویر چشمان تو را
بودنت را دل به شب تصویر رویا میکند
عطر گیسویت چه میخواند بگوش آن نسیم ؟
با چنین دوری مرا سر مست موها میکند
تاب ، خالی مانده از جایت ، شده بی تاب تو
در نبودت تاب با پاییز سودا میکند

دل همی گوید به زاری مونس و یارم کجاست
هرچه می گویم که رفتی قلب حاشا میکند
در فراقت سینه از بس ناز خنجر می کشد
جان به لب می آیدش در سینه بلوا میکند
مانده ام تنها و عمرم را به غم سر میکنم
مرگ هم بر مردنم امروز و فردا میکند
نیست خورشیدی به روزم ، بر شبم هم نیست ماه
بی فروغت خانه شبها غصه بر پامیکند
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 05 آبان 1396 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

سلام داداشم امشب داخل کانل بودم لینک وبلاگ رو گذاشتی میدونستم کامل که الان بازهم باهمون دل رنجور همون قلم توانایی که داری وصدالبته خیلی سوز اور ودردناک متنهایی نوشتی که دل سنگ رو هم اب میکنه راستش تا امشب نیومدم چون امادگی خوندن متنهاتو نداشتم گفتم شاید حین خواندن تحمل نکنم نمیدونم چه حکمتی است که این قلم توانا و این متنها که مینویسی همشون فقط ازشون دلتنگی وحسرت و خواندنشون گریه میاره چرا هربار متنهاتو میخونم قلبم میخواد ازجا دربیاد مگه ما چه گناهی کردیم مگه خودت چه گناهی کردی که ازروزی که پارو زمین گزاشتی باید پسری با اون سن کم هم نقش پدر هم مادر برای برادر و خواهرهای خردسالش باشه حالا که که با ازدست دادن جوانیت و بزرگ

کردن خواهر برادرها باید بشینی و موفقیتشون و زندگیشون رو که با تکیه به شما ساختن نظاره کنی باید بجای پدر ومادر نداشته امان وظیفه ای کمرشن به عهده بگیری و جسم های بی جان سمیه ونعمت رو تو اوج جوانی به اغوش بکشی بلد نیستم متن بنویسم یا حرفهای دلمو به قلم بیارم ولی همینقد ازخدا دلگیرم مگه میشه اینهمه غم وناراحتی ودلشکستگی و فقط برا یکنفر قرار بدی این عدالت نیست داداشم نبی از اول زندگی زجر کشیده سختی دیده خدایا دیگه مستحق این امتحانات نبوده نیست .چشام خیس شده صفحه رو نمیبینم فقط خدایا به بزرگیت قسمت میدم که به داداش بزرگم صبر بدی .

ازیاد داشتهای مسعود

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: دوشنبه 03 مهر 1396 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(3)

هرچند قلم رانای نوشتن نیست وزبان را توان بیان ،درسوگ عروج ناگهانی و جگرسوز مرحوم سمیه ی نازنینم،
اما چه کنیم که به قضا وقدرگردن باید نهاد و کوچ پرستویی را به نظاره وتحمل بنشینیم
برایت اینگونه می نویسم
هر روز فراق دوستی باید دید
هرلحظه وداع همدمی باید دید

سمیه جان!
چه زود هنگام دست اجل، خیمه ی حزن و ماتم غروب تلخ فنا را بر زیباترین طلوع زندگیت گسترانید.
درغم هجران تو چه نالیم؟
که دل را مآوای یاد توست وکجامیشود آوای غم فراق تو راسرداد؟

مهراوه ی دل!
باد خزان ، چه بی رحمانه برشمع پرفروز حضورت دمیدوسرای پر نور وجودت رادر ظلمتی بیگانه وجانسوز به خاموشی نشاند
بانوی مهر !
بارفتنت آسمان دیدگانم خیس رگبار غم شد.
ثانیه ها هم درد می کنند؛ وقتی منتظرت هستیم وخبری از  نیست.

وچه ناگهان صبر و قرارمان رابه یغما بردی در نبود خود.

تو خود در آستان جانان غنودی وسرود رهایی از دنیای وا نفسا را به زیبایی برلبانت ترنم نمودی.
غم نبودت ،سایه ای ست پا به پای من.


اوکوچ نشین بود نیامد که بماند
رفت وبه دلم زخم چنان زد که بماند

تکرار همین خاطره ها داغ دلم شد
داغی که.... بماند که بماند که بماند

عزیزمعراج رفته!

چه زود گریه وبغض را به مهمانی دلهامان آوردی
ابر دل هایمان در تب آسمانی شدنت؛ ناشکیب وبی قرار می بارد

جانا چه گویم من ازشرح فراقت
چشمی وصد نم جانی وصد آه

اگرچه مهتاب وجودت را ابر بی رحم اجل درعنفوان جوانی پوشانید، اما عطر یادونام خاطرات شیرین وزیبایت تا ابد در اذهانمان می پیچد وهماره تورابه نیکی می سراییم!
توراسپاس ای شکوه گریز ناپذیر!

گرچه در روبروی تو در باغ خدا بازاست؛اما دلهای ما چونان صحرای خشکیده ای است که هرازگاهی تصویر زیبایت رابه سراب خواهیم دید

درهجرتو خامه خون می گرید وخط، خاک برسر می کند.

بانوی مهروآیینه!
آسمانی شدنت مبارک!
روانت به مینو سرای جاودان

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 01 مهر 1396 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 4925.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران