> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

ریبــــــــــــــوار

در این خاک،دراین پاک،به جز عشـق،به جزمـهر،دگرهیچ نکاریـم

براستی که۵۰ تا ۷۵ سالگی فصل پاییزی زندگی انسان است .اگر طول متوسط زندگی انسان را

خوشبینانه ۱۰۰ سال در نظر بگیریم و هر ۲۵ سال را به یک فصل نسبت دهیم.فصل سوم دقیقاَ

سن بین ۵۰ تا ۷۵ سالگی و زیباترین و عاشقانه ترین فصل زندگی است . هر تار موی ما به

یک رنگ در می آید، صورتها چینهای نه عمیق ولی محسوس پیدا میکند،

دست و پا کم و بیش بی حس و حال می شود، ولی میتوان هنوز از آنها کار

سخت کشید.باید از زیبایی های این فصل زندگی لذت برد،

چون همونطور که بهار و تابستانش تمام شد و دیگر برنمیگردند

پاییزهم تکرار نشدنی است بنا بر این در این فصل رنگارنگ وزیبای

زندگی می توان عاشق شد و عشق بخشید. درست مثل درختان که برگاهایشان را

به زمین می بخشند تا زمین زیباتر از قبل به نظر آید. فصل پاییز را برای دل

خود آرامتر ورق زنیدو تمامی رنگ ها را به خاطر بسپار ید که عشق و محبت

در لابلای همین رنگ های زیباست. زیبا زندگی کنید پاییز زندگیتان را…

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 01 آذر 1404 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

مهربانی ساده است، ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ؛ کافی است به خودت ایمان داشته باشی

و به معجزه مهر, کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه ، آرام بر سر کودک سرکش

کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند . . . کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه

روح است ، و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند . .

کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند که درد امانشان را بریده

و احتیاج به همدلی دارند ! کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند ،

حتی اگر صبوری سنگین شان کند. کافی است یاد بگیری انسان بودن فقط زنده بودن نیست ؛

باید زندگی کرد ، و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: دوشنبه 12 آبان 1404 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

پاییز این سمفونی دلتنگ آدم ها


دارد تمام میشود


زرد و نارنجی های ِ این روزها را می بینی‌‌


صدای خِش خِش افتادن برگها رو به اتمام را می شنوی ؟


آخرین افسونگری آذر را حِس میکنی


پاییز جان، پیله کرده ام به انتهای خیالت


می خواهم با چتر خیالت


زیر بارانت قدم بزنم

پاییز جان ! نه در فکر شمردن‌‌


جوجه های آخر پاییزت هستم ،‌


و نه چشم براهِ پایکوبیِ شب یلدا ‌

فقط تو بگو پاییز جان !!‌


دلتنگیهایم را درکدام فصل جار بزنم


که بویِ تو را داشته باشد .؟!‌

پاییز جان می دانستی‌


صدای خش خش برگهایت ملودی زندگیست‌‌؟؟‌

اين پاييز هم تمام شد


تا يادم نرفته بگم که...


چقدر دلتنگ می شوند برگ های زرد و نارنجی برای لمس تنِ خیسِ زمین..‌


میدانی ، گاهی افتادن


نتیجه دلتنگی برای عزیزانی است که نیستند است..‌

راستی !آذر کوله بارش را بسته..!!


صدای پای زمستان را می شنوی

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 25 آذر 1403 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

آبان هم دارد می رود


با کوله باری پر از باد و باران و برگ هایِ نارنجی


با حال و هوایِ دلبرانه ای


که آدم را ناخودآگاه ، شیفته و عاشق می کند .


با لطافتِ کم نظیری ، که خیابان ها


را آماده می کند برایِ قدم زدن .


درختان ، مهیایِ یک تغییر شده اند ،


و تغییر ، بارزترین نشانه ی تکامل است


آسمان ، خودش را آماده کرده تا تمامِ دردهایِ


ته نشین شده اش را ببارد ، و زمین ، برایِ


بی قراری هایش ، آغوش وا کرده .


کاش ، همراهِ برگ هایِ خشکِ پاییز ،


تمامِ کینه و دشمنی و غم ها بریزد ،


کاش دوباره مثلِ گذشته ،


غمخوار و چاره سازِ هم باشیم .


هوا ، هوایِ رفاقت است و همدلی ،


فصل ، فصلِ دوست داشتن ،


و ماه ، ماهِ بخشش ،


ماهِ خوب بودن ...


"مهر" نیست ،


مهربانی که هست !

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 24 آبان 1403 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

"پاییز" که از راه می رسد...؛


همه چیز "فرق می کند"!


باید بدانی که باید باشی


کنار رقصِ "برگهای عاشق"!


پاییز باید "فصل رسیدن" باشد


باید "بغض ها" به پایان برسند


اصلا "پاییز بهانه است"،


باید زودتر از رسیدن برسی!


جای فصلی به نام رسیدن


میان "آغوش دنیا خالیست"...

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 22 مهر 1403 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

دشت ودَمَن بارسنگین پنجه های شب رابه دوش می کشیدند.نوعی زندگی ِ متفاوت در رَحِم ِ شب

جریان داشت. آسمان،عائله داربود.قنادیل ِسماوی سقف ِ تیره ی شب راچراغانی می کردند.

گهگاهی شهابی خط می انداخت وچون لهیب ِ مشعلی که درجریان باد قرارگیرد،به ظلمت ِ به هم

پیوسته ی پایین دست نورمی پاشیدو سپس به کردار ِ اخگری سرگردان شعله اش را می

باخت.نفس ِ طاعون ِ سیاه ِ شب به شماره افتادوماعازم گچان شدیم.شب وروزهنوز در هم تنیده

بودندکه راه ِ غبارآلودوهزارپیچ اما شیرین وپرازستاره ی مقصدرادرپیش گرفتیم. صدای پای

خورشید که می آمد،رنگ ازچهره ی شب می پریدواندک اندک درپس ِ پرده ی امحاء قایم می شد.

حال ِ هواخوب بودونیروی نامرئی وصف ناپذیری در آن موج می زد.لختی بعد،از صُراحی ِ

افق، مَی به جوش آمد.مادر ِ شب فرزندی آتشین زاییدکه کژدم آسا اورابلعید. قله ها ارغوان

شدندومابه سوی رگه های روشنایی گام می انداختیم.صحنه ی آسمان از بازیگرتهی شدوشب که

چون مادری تعهدپذیر فرزندانش- ستارگان-رابه بلوغ رسانده بودودرمَرغزار ِ روزرهاکرده بود،

در پرده ی مبهم ِ رازناک وناپیدایی آرام گرفت. لحظاتی بعدارغوان،زرد شدوخورشید چون

زورقی زرّین سینه ی آسمان رامی شکافت.ازقله ها ودره ها جویبار ِ نورجاری شد. زلف ِ

جنگلهادرکاسه ی سیمین روشنایی فرو رفت.میوه های وحشی چون یاقوتهای آویزان گردن

درختان را زینت می بخشیدند.ماه، مقارن ِ مهربود.ازاربابش خلعت ِ زربَفت می گرفت وبی صدا

گستره ی پاسبانی شبانه اش راترک کرد. همه جادرتسخیر نوربود وما محصور ِ زیبایی ها

ومسحور ِ دلربایی ها. آغاز نوازش ِ آفتاب بود، هفت ونیم صبح،طریق ِ ۴۹۰۰متری به

انتهارسید. آب ِ آنجاجادوی مبارکی بودکه به یُمن ِ قدومش، زندگی دربستر ِ کوهستان قدکشیده

بود.درختان، پنجه درپنجه ی هم افکنده بودندوپرچین ها رادر ازدحام برگهایشان مکتوم کرده

 بودند. دست وصورت راکه به خنکای آب سپردیم،غبار ِ روزمرگی پَرگرفت.چای وصبحانه هم

تزاید ِ توان بود.نیم ساعت بعدراه ِ رفته رابرگشتیم.موسیقی جاری شده بود.زنجیره ی زمزمه ی

زنجره، قهقه ی پرندگان،دست افشانی برگهاو موزیک ِ نرم ِ نسیم،چون پنجه های لطیف اما

کارآمد پیچک ها،گُرده ی ناکامی ها را ازهم گسیخته بود. وقتی عقربه ها به ساعت ده پهلو

ساییدند،سفر به اتمام رسیداما افسوس که واژه ها زندانی ِ ذهن بودندوتوصیف لحظه ها بی مایه

                                                                                                       شد.

با قلم استاد جواد صیادی

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 23 شهریور 1403 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

الهی ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد، ای اول بی هدایت و ای آخر بی نهایت

ای ظاهر بی صورت وای باطن بی سیرت،

ای حی بی ذلت ای مُعطی بی فطرت و ای بخشندهٔ بی منت،

ای دانندهٔ راز ها، ای شنونده آواز ها، ای بینندهٔ نماز ها، ای شناسندهٔ نامها،

ای رسانندهٔ گامها، ای مُبّرا از عوایق، ای مطلع برحقایق، ای مهربان بر خلایق

عذر های ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر،

از بنده خطا آید و زَلَّت و از تو عطا آید و رحمت

برگرفته از مناجات نامه خواحه عبدالله انصاری

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 21 آذر 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

روزها و ماه ها از رفتن تان می گذرد
اما من هنوزم به نبودنتان عادت نکرده ام...
روزهاست که در نبود شماها،
در خیالاتم به جای شما با خودم و
با عکس ها و تعدادی از یادگارهای بجا مانده از شما حرف می زنم...
سخت است...
سخت است قبول کنم که دیگر ، شما در کنارم نیستین،
هنوز باور نمی کنم شما رفته این
هنوز با صدای هر زنگ درب خانه و یا هر زنگ تلفن فکر میکنم که یکی از شماست
هر چه به خودم تلقین می کنم که شماها دیگر رفته این اما
باز هم باور کردنش برایم ممکن نیست...
آخر هر کدام از شما به من می گفتین که تو جای پدرمان داری وما رفیق نیمه راه نیستیم
پس بگویید چگونه با نبودنتان کنار بیایم!
چگونه . . . ؟ !!
گاهی با خودم از روی نا امیدی و ناچاری ،
نبودنتان را اقرار می کنم، اما
تا چشمانم را می بندم می بینم نه
شماهستین ، شما هنوزم همینجایین...
درست روبرویم...
وسط قلمرو افکارم...
با همان لبخندهای زیبا یتان
ولی چشمم که باز می شود
دوباره من می مانم و جای خالیتان..
آه از این دل گرفته و بیقرار
شما رفتین اما ، ما
دلمان برای بودنتان تنگ شده است
خدا حافظ تان ای داغهای بر دل نشسته...

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 12 آبان 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

روزی که مجبور شویم زمین را تخلیه کنیم، من روی سیّاره‌ی مسکونی جدید،

عطرفروشی ‌می‌زنم و از دلتنگی آدمها کاسبی خواهم کرد.

عطر خاک باران‌خورده می‌فروشم،
عطر چمن کوتاه‌ شده،
عطر زعفران و برنج،
عطر بازار خشکبار و ادویه،
بوی اقاقیا توی کوچه‌ها، در فصل بهار ...
عطر انسانیت، عطر اخلاق، عطر مهربانی با همنوعان...

و من فکر کردم که حالا که این عطرها به دفعات به طور رایگان در دسترسم هستند ،

زندگى را آسان تر بگیرم و از آنها استفاده کنم !
مخصوصا عطر آدمهایى که نمى دانیم تا کى مجال بودن در کنارشان را داریم !
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد.
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را می زند، می فشرد و به درد می آورد
امامن همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد.
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها می کنم و به آینده نامعلوم
نمی اندیشم.
ولی این را می‌دانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست.

زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی

"سافار "روان شناس ایتالیا

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 30 مهر 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

شب که می شود ؛

تمامِ جهان می خوابند من می مانم و سکوتی که درد می کند

من می مانم و غم هایی که وجودم را تسخیر نموده اند ؛
تمامِ مردم خوابیده اند

و چه دردناک است ؛اینکه هیچ کس ، میانِ حجمِ شب بیداری ؛

همراهی ام نخواهد کرد .شب که می شود ؛تنهایی ام را در آغوش می کشم

چشمانم را می بندم وبه سالهای دور آن زمان که همه باهم  زیر یک سقف بودیم ؛می اندیشم.

در خیال شما را در کنار خویش می بینم نعمت را با آن لبخندهای همیشگی

سمیه را با حجب وحیایی بی مثال

ومسعود را با فریادهای شادمانه؛

و من در سکوت مرگبار واوهامم حتی صدایِ نفس هایِ خدا را می شنوم

اما افسوس که خبری از جوانان عزیز سفر کرده ام نیست

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 19 شهریور 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 4925.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران