> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

ریبــــــــــــــوار

در این خاک،دراین پاک،به جز عشـق،به جزمـهر،دگرهیچ نکاریـم

روزها و ماه ها از رفتن تان می گذرد
اما من هنوزم به نبودنتان عادت نکرده ام...
روزهاست که در نبود شماها،
در خیالاتم به جای شما با خودم و
با عکس ها و تعدادی از یادگارهای بجا مانده از شما حرف می زنم...
سخت است...
سخت است قبول کنم که دیگر ، شما در کنارم نیستین،
هنوز باور نمی کنم شما رفته این
هنوز با صدای هر زنگ درب خانه و یا هر زنگ تلفن فکر میکنم که یکی از شماست
هر چه به خودم تلقین می کنم که شماها دیگر رفته این اما
باز هم باور کردنش برایم ممکن نیست...
آخر هر کدام از شما به من می گفتین که تو جای پدرمان داری وما رفیق نیمه راه نیستیم
پس بگویید چگونه با نبودنتان کنار بیایم!
چگونه . . . ؟ !!
گاهی با خودم از روی نا امیدی و ناچاری ،
نبودنتان را اقرار می کنم، اما
تا چشمانم را می بندم می بینم نه
شماهستین ، شما هنوزم همینجایین...
درست روبرویم...
وسط قلمرو افکارم...
با همان لبخندهای زیبا یتان
ولی چشمم که باز می شود
دوباره من می مانم و جای خالیتان..
آه از این دل گرفته و بیقرار
شما رفتین اما ، ما
دلمان برای بودنتان تنگ شده است
خدا حافظ تان ای داغهای بر دل نشسته...

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: جمعه 12 آبان 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

روزی که مجبور شویم زمین را تخلیه کنیم، من روی سیّاره‌ی مسکونی جدید،

عطرفروشی ‌می‌زنم و از دلتنگی آدمها کاسبی خواهم کرد.

عطر خاک باران‌خورده می‌فروشم،
عطر چمن کوتاه‌ شده،
عطر زعفران و برنج،
عطر بازار خشکبار و ادویه،
بوی اقاقیا توی کوچه‌ها، در فصل بهار ...
عطر انسانیت، عطر اخلاق، عطر مهربانی با همنوعان...

و من فکر کردم که حالا که این عطرها به دفعات به طور رایگان در دسترسم هستند ،

زندگى را آسان تر بگیرم و از آنها استفاده کنم !
مخصوصا عطر آدمهایى که نمى دانیم تا کى مجال بودن در کنارشان را داریم !
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد.
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را می زند، می فشرد و به درد می آورد
امامن همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد.
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها می کنم و به آینده نامعلوم
نمی اندیشم.
ولی این را می‌دانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست.

زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی

"سافار "روان شناس ایتالیا

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 30 مهر 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

شب که می شود ؛

تمامِ جهان می خوابند من می مانم و سکوتی که درد می کند

من می مانم و غم هایی که وجودم را تسخیر نموده اند ؛
تمامِ مردم خوابیده اند

و چه دردناک است ؛اینکه هیچ کس ، میانِ حجمِ شب بیداری ؛

همراهی ام نخواهد کرد .شب که می شود ؛تنهایی ام را در آغوش می کشم

چشمانم را می بندم وبه سالهای دور آن زمان که همه باهم  زیر یک سقف بودیم ؛می اندیشم.

در خیال شما را در کنار خویش می بینم نعمت را با آن لبخندهای همیشگی

سمیه را با حجب وحیایی بی مثال

ومسعود را با فریادهای شادمانه؛

و من در سکوت مرگبار واوهامم حتی صدایِ نفس هایِ خدا را می شنوم

اما افسوس که خبری از جوانان عزیز سفر کرده ام نیست

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 19 شهریور 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

تابستان است
آسمان دلگیر است!
درختان با باد ترانه می خوانند!
روز در ادامه ی نبودنتان،
روی نیمکتِ تنهایی جا خوش کرده ست!
تابستان است
هوا از شرجی کوچ نابهنگامتان دم گرفته!
بغض های در گلو مانده با تأخیری چند ساعته
به وقت شروع رفتن نابهنگامتان
گلویم را
خیابان به خیابان ،
کوچه به کوچه در خاموشی و سکوت
در واپسین دقایق دلتنگی
میان باران اشکهایم در فراقتان طی می نماید.

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 26 مرداد 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

دلـم
بهــانه ی شما را دارد!
می دانــین بهانه چیست؟!
بهــانه...
همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد...
بهــانه ...
همان است که روزها میـان انبـوهی از آدم ها،
چشمانم را پـــی شما می گرداند.
بهــــانه...
همان صبری است که به لبانم سکـــوت می دهد
تا گلایه ای نکنم از نبـودنتان

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: دوشنبه 12 تیر 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

من مدت‌هاست که در سیلاب غم افتاده

و توان گریز از آن را ندارم. باشد که

در این اندوه ویران کننده، آرام بگیرم.

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 16 خرداد 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

ای کاش پستچی بودم و هر صبح،
حالِ خوب می‌بردم برای آدم‌ها،
هربار در می‌زدم، هربار کسی در را باز
می‌کرد و با دیدن من و دلخوشیِ
کوچکی که به همراه داشتم،
برق اشتیاق می‌نشست توی چشم‌هاش
و اگر غمی هم داشت، فراموش می‌کرد.

کاش پستچی بودم و تمام بسته‌هایی
که به قصد مقصدی حمل می‌کردم،
پر از خوشبختی و لبخند بود.
کاش قاصد خبرهای خوب بودم،
قاصد دلخوشی‌ها، آرزوها، لبخندها...

کاش برای خوب کردنِ حال این مردم،
کار کوچکی از من ساخته‌بود،
کاش بذر خوشبختی داشتم و می‌پاشیدم
در دل کوچه‌ها و خیابان‌ها و آدم‌ها.
کاش پستچی بودم،
کاش حال خوب پخش می‌کردم
میان آدم‌ها....

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

سال که نو می شود وبهار که می آید ؛ طبیعتی زیبا با خود می آورد

به گونه ای شگرف وجود آدمی را پرمی کند از یادها و خاطره ها

و این گونه است که هرکس حالی خاص خودش رادارد
و من...
شبیه کسی شده ام که در برهوتی که تا چشم کار می کند از آبادی و آدمی خبری نیست، سرگردان است!
شما رفتین و من دست هایم هر چه می کارد، خار است و هر چه می سازد، پوشالی و بر باد است!
شما رفتین و من هر چه می دَوَم نمی رسم و هر چه صدایتان می کنم، جوابی نمی شنوم!
مگر طاقتِ آدمی چقدر است که عمرش در دوری و دلتنگی هدر شود و دم بر نیاورد؟
مگر این زندگی دو روزه مجال این همه دلتنگی وبی قراری را می دهد؟

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 30 فروردین 1402 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

صبح پنج شنبه که می دمد نسیمی فرح بخش با خود می آورد

 

که به گونه ای شگرف مشام جان را پرمی کند

 

از یادها و خاطره ها و این گونه است که هرکس حال خاص خودش رادارد


و مــــــن...


شبیه کسی شده ام که در برهوتی که تا چشم کار می کند

 

از آبادی و آدمی خبری نیست، سرگردان است!


بعداز رفتن زود هنگامتان دست هایم هر چه می کارد،

 

خار است و هر چه می سازد، پوشالی و بر باد است!


شما ناموقع رفتین ومن در ارزوی رسیدن به شما افسوس

 

که هر چه صدایتان می کنم، جوابی نمی شنوم!


مگر طاقتِ آدمی چقدر است که عمرش در دوری و دلتنگی هدر شود و دم بر نیاورد؟


مگر این زندگی دو روزه مجال این همه غم ودلتنگی را می دهد؟


دستم به هیچ کجا نمی رسد .من مانده ام ودلتگی ودلتنگی.

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: دوشنبه 15 اسفند 1401 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

دلـم تنگ است!!!


بغض سنگینی گلویـم را می‌فشارد


و خیـال خالی شدن ندارد انگار!


مُـدام چنگ میزند گلویـم را


و بودنت را انتظار می‌ڪشد.


ڪاش دیروزے نبود


تا خاطـراتت در آن نقش نمی‌بست!


و ڪاش فردایی نباشـد


وقتی قـرار است


تــو در آن نباشی..!!!!

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 22 بهمن 1401 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 4925.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران