> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادران جوانم(نعمت و مسعود رحیـــم زاده)وخواهر جوان سفر کرده ام سمیه رحیم زاده صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ریبــــــــــــــوار

ریبــــــــــــــوار

در این خاک،دراین پاک،به جز عشـق،به جزمـهر،دگرهیچ نکاریـم

در


ورق پاره های قلبم

 
از شمامی نویسم ازخودم از احساس پوچی که

هر لحظه مرا تا نبودن ها می برد


هوای حوصله ام ابری


است چشم دلم بارانی

 

و اشکم برای گریستن

 

یاد تان  آتشی زده بر دلم

 

که تااستخوان ها  می سوزاند ومیشکند

 

یادتان تمام وجودم را به یغما برده است

 

مگر می شود دوجوان را دوگل زیبا را در زیر خروارها خاک

 

مجسم کرد

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 04 آذر 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

و آن روز ها که شما بودین وهمه باهم  بودیم
و در کلبه محقر خویش زندگی می کردیم
و آن روز ها که دریا آبی بود
و آن روز ها که نعمت وسمیه بودند ودر انحصار باد خزان نبودند
و آن روزها که زندگی شیرین بود خبری از سایه شوم دیگران نبود
و آن روز ها که نعمت بود وسمیه
ومن در کنارشان اما بدون غم ودرد ورنج امروز
و آن روز ها که هر کدام به کار خویش مشغول
متولد دهه ی شصت بودین
و مرداد وشهریور ماه دریکم وبیست ودوم و چند شنبه ای که نمی دانم
باقامتی استوار ولبانی خندان

 

و‌
و آن روز ها تمام شدند
در سالهایی که هزارو سیصد ونود یک ونود شش  بودند
در مرداد ی که بیست وسوم بود
در روزهایی با نام دوشنبه و یکشنبه
در صبح وظهری که ساعتش هفت ونیم  و چهاربود به وقت رفتن شما
آن روز ها تمام شدند
در سردخانه ای که به سلام ایستاده بودین
به قنوت شاید
و دست راستتان بر سینه ی چپتان گواهی می داد که این قلب شما بود که تاب نیاورد

و آرام آرام چشم هایتان را بر روی تمام آرزوهایتان بستین ورفتین

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 09 آبان 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

وقتی تو رفتی

از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت

 

از دست من وز دست ما اینده ها رفت

 

وقتی تو رفتی

 

مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد

 

 

 

وقتی تو رفتی

 

دنیا به چشمم از قفس هم تنگ تر شد

 

وقتی تو رفتی اندوه شوق زندگی را از دلم برد

 

وقتی تو رفتی

 

برگ درختان زرد شد خورشید افسرد

 

وقتی تو رفتی مرگ خندید

 

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 14 مهر 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

صبح همیشه فواره ی زیبایی نیست، گاهی تیره ترازظلمت ِ یلداست.شعاع ِ خورشیدهمیشه مبشّر ِ روشنایی نیست، گاهی ازدحام ِ تلخ ِ دشنه های دشمنی می شود که برگلوی معصومیّت فرو می نشیند.تابستان نیزهمیشه پیام ِ پختگی نمی آورد،گاهی اقبال وعاطفه را به انجماد می کشاند.گاهی فصل ها با مسمّا نیستند.تابستان،برای من ِ خزان می کند.ازحلقوم ِ مرداد بادخزانگربرگریز برمی آید.صبح،روشنی را می آلایدوخورشید پهلوبه ناکامی می ساید.

 

این وارونگی های بی هنجاررامن به تجربه نشسته ام.صبح ِ سیاهی که خورشیدش در تابستان ِ گرم وسوزان ِ نامرادی،تیرهای آتشین خود راازچلّه ی تلخ ِ قساوت رهاکردوبرپیکرِ دُردانه های حیاتم فرود آوردوبرگهای امیدم را  از درخت ِ زندگی تکاند،گامهایم را خسته کرد و راه ِ نفسم  را بست. آنچه در آیینه ی  بی آیین آن صبح ِ بی مروّت دیدم،انکسار ِ دائمی وجود سراپا غمم  بود و هجمه ی آلام.

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: یکشنبه 11 شهریور 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

سمیـــــــــه جان خواهـــرم
عزیز معراج رفته!
اولین سالگرد آسمانی شدنت مبارک!
یک سال از غروب ناباورانه ات گذشت
یک سال از پرواز آسمانیت گذشت
یک سال که برای ما یک قرن تمام شد
یک سال که بایادت تلخ ومات ومبهوت به پایان رسید.
اما غم فراقت همچنان باقیست وجایت تا ابد بین ما خالیست.
آه خواهرم سمیه جانم!
یک سال است که دلتنگی هایمان را در کنار مزارت سپری میکنیم ودر نهایت ناباوری باورمان شده که دیگر نمی آیی ودیگر نباید منتظرت باشیم.
سمیه جان خواهر مهربانم!
بی نهایت دلم برایت تنگ شده.
آخه مگه میشه آدم دلش از دوری خواهرش تنگ نشه؟
آنهم خواهری که دریایی از مهر ومحبت وصداقت بود.
آخ خواهر خوبم باورم نمیشه یک سال بدون تو گذشت
عزیز دلم هنوزهم طنین صدای دلنشینت در گوشم می پیچد ان روی ماهت در نظرم ویاد مهربانیت در قلبم است
هروز خاطرات شیرینت برایم پر رنگ تر می شود.
خواهرم چطور می توانم آن سیمای زیبایت صدای دلنشینت؛ خلق خوی شیرینت وخاطرات مهربانیت را فراموش کنم؟
حتی زمان هم توان زدودن عشق ویاد تورادر قلب وروحم نخواهد داشت.
میگویند فراموشی هنر است...
امامن بی هنر ترین انسان روی زمینم.

سمیه جان خواهر نازنینم!

ازآن روزکه دست بی رحم اجل درعنفوان جوانی درحالی که آرزوهای زیادی برای محمد وبهار داشتی وجود پرمهرت را به آغوش کشید
از آن روزی که دست تقدیر تورا از باغ زندگیت جدا کرد ودفتر زندگیت را برای همیشه بست وجز مشتی خاک برای ما نگذاشت آه وبغض وغم مهمان دل هایمان شده وابر دل هایمان در فراق تو مدام در حال باریدن است
دیگر از آن روزهای آبی وآسمانی ما خبری نیست ودیگر رنگ شادی وخنده از ته دل را ندیدیم.
من از این سرنوشت دلگیرم که شمع پر فروز وجودنازنینت را خیلی زود ونابهنگام خاموش نمودوآسمان دل مارا برای همیشه ابری وغمگین کرد.
راستی عزیزم از آسمان چه خبر؟
دلت برای بچه هات تنگ نشده؟
محمد وبهار خیلی دلتنگ تو هستن!
یک سال است که شب وروز چشم بر در دوخته اند ومنتظر آمدنت هستن.
آنها چطور به نبودن توعادت کنن؟؟
آه خواهرم مهربانترین فرشته آسمانی! بچه هایت دلشان آغوش گرم تورا می خواهدآنها به دستان پر مهر تو خیلی محتاجن.

آه عزیز دلم انگار بچه هایت هم کم کم دارن باور میکنن که تو دیگر نمی آیی.
وقتی از بهار می پرسیم مامانت کو؟ با صدای نزار ومعصومانه اش می گوید
رفته خدا....
هنوز تلفظ پیش برایش مشکل است

محمدمهدی هم اشک در چشمانش جاری می شود ومظلومانه از غم بی مادری به کنجی پناه می برد

راستی نمی خواهی از فرزندانت احوالی بپرسی؟

تو که حتی یک لحظه آنها را هم رها نمی کردی

در کلاس درس مدام با تلفن احوالشان را جویا می شدی

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 24 مرداد 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

مادر

"دلـم"
بهــانه ی "تـــو" را دارد!
تــــو می دانــی بهانه چیست؟!
بهــانه...
همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد...
بهــانه ...

همان است که روزها میـان انبـوهی از آدم ها،

چشمانم را پـــی تو می گرداند.
بهــــانه...
همان صبری است که به لبانم سکـــوت می دهد
تا گلایه ای نکنم از "نبـودنت"
من صبورم اما
این دل دیوانه، صبر می داند چیست !!؟؟

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 13 مرداد 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(1)

دلم خوابی میخواهد از جنس خواب های ابدی....

از آن خواب هایی که هیچ معجزه ای بیدارش نکند...

ازآن خواب هایی که مرا به اغوش خدا کشاند...



خدایا....

اشک هایم را ببین ...

خدایا عزیزانم را  در حالی که

در عنفوان جوانی بودند

با هزاران آرزو بردی

اینک

مرا به اغوشت دعوت نمیکنی؟
نمیخواهم بی دعوت بیایم..
 
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 12 خرداد 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

دلم برایت تنگ شده !
چقدر دلتنگ حضورت هستم
می خواهم آنقدراشک بریزم
تاغبارغمت ازقلبم تمیز شود
هرلحظه وهرجا میروم حس
نگاهت بامن است

نه ماه بدون توگذشت هنوز باورم نمیشه که نیستی
نه ماه است که طنین صدای گرمت درفضای خانه ما ن نمی پیچد
وناباورانه جای خالیت رانگاه میکنم
وبه آستانه درچشم دوخته ام اما افسوس که
دیگر سعادت دیدارت رانخواهم داشت
اما امروز روزمعلم است وجای توخالی
روزت مبارک معلم مهربانم

                                                                            با قلم: خدیجه رحیم زاده

 

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ
ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻋﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ ﻣﺮﮒﺩﺍﺭﺩ .
ﺗﻨﮓ ﻣﺎﻫﯽ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﭘﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ
ﺳﺒﺰﻩ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﻋﮑﺲ ﺯﻟﻒ ﻫﺎﯼ ﺗﻮﺳﺖ
ﺳﺎﻋﺖ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﮐﻮﮎ ﺍﺳﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ



ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ
ﺳﯿﺐ ﺳﺮﺥ ﯾﻌﻨﯽ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ
ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ
ﺷﻤﻊ ﺳﻔﺮﻩ ﻣﻦ ﻋﻤﺮ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺗﻮﺳﺖ
ﺁﯾﻨﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﻣﻦ ﺭﺥ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺁﻥ ﺭﺍﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ
ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺑﻬﺎﺭ  ﺑﯽ ﺑﻬﺎﺭ
ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺳﻔﺮﻩ ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ  ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ
نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 01 اردیبهشت 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

ﺑﺎﺯ ﺑﻮﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ
ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﻭ ﺑﻬﺎﺭ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ تو
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻏﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ
ﮐﺪﺍﻡ ﺑﻬﺎﺭ
ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺳﺎﻝ ﻧﻮ
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺩﺍﺭم
ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯽ ﺗﻮ



ﺭﻧﮓ ﻣﺮﮒ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﺑﻮﯼ ﺟﻬﻨﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺮﺕ ﻫﺎ ﭼﻪ ﮐﻨﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﯽ
‏ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻬﺘﺮ ﮐﻪ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﯾﻢ ﭘﺎﯾﯿﺰﯼ ﺑﻤﺎﻧﺪ

نویسنده: za1 ׀ تاریخ: شنبه 04 فروردین 1397 ׀ موضوع: [Post_Cat_Title] ׀ ارسال نظر(0)

CopyRight| 2009 , 4925.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By:
NazTarin.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران