ز دیده رفتی و صد جوی خون ز دیده روان شد ز خون دیده چه گویم ؟ که دیده خود ز میان شد فروغ مهر نهان شد به زیر سایه ی حسرت گل امید بپژمرد و باغ عشق خزان شد کبوتران نگاهت چو ز آشیانه پریدند غروب کرد مرا آفتاب و تیره جهان شد فغان که ساغر چشمان پر فروغ تو بشکست دریغ و درد که حسرت نصیب دیده ی جان شد غم خیال تو نازم که بر خلاف تو یکدم جدا نمی شود از من اگر چه داغ نهان شد به داغ و درد جدائی چگونه صبر توانم ؟ که دیده خون شد و دل خست و جان ز تاب و توان شد فروغ دیده ی شب زنده دار من به کجا رفت ؟ سرود شوق مبدل چرا به آه و فغان شد ؟ ( رفیع ) در غم جانان به سوز و آه چنین گفت : سرور رفت و به جایش دریغ و درد عیان شد عبدالرفیع حقیقت ( رفیع )
|