و آن روز ها که شما بودین وهمه باهم بودیم و در کلبه محقر خویش زندگی می کردیم و آن روز ها که دریا آبی بود و آن روز ها که نعمت وسمیه بودند ودر انحصار باد خزان نبودند و آن روزها که زندگی شیرین بود خبری از سایه شوم دیگران نبود و آن روز ها که نعمت بود وسمیه ومن در کنارشان اما بدون غم ودرد ورنج امروز و آن روز ها که هر کدام به کار خویش مشغول متولد دهه ی شصت بودین و مرداد وشهریور ماه دریکم وبیست ودوم و چند شنبه ای که نمی دانم باقامتی استوار ولبانی خندان

و و آن روز ها تمام شدند در سالهایی که هزارو سیصد ونود یک ونود شش بودند در مرداد ی که بیست وسوم بود در روزهایی با نام دوشنبه و یکشنبه در صبح وظهری که ساعتش هفت ونیم و چهاربود به وقت رفتن شما آن روز ها تمام شدند در سردخانه ای که به سلام ایستاده بودین به قنوت شاید و دست راستتان بر سینه ی چپتان گواهی می داد که این قلب شما بود که تاب نیاورد و آرام آرام چشم هایتان را بر روی تمام آرزوهایتان بستین ورفتین
|