نیستی یادت ولی در سینه غوغا میکند همچو فریادی که طوفان شب به صحرا میکند خاطراتت میزند هر دم به جانم سوز غم همچو آن آتش که با خشکیده گلها میکند بس کشیدم در دلم تصویر چشمان تو را بودنت را دل به شب تصویر رویا میکند عطر گیسویت چه میخواند بگوش آن نسیم ؟ با چنین دوری مرا سر مست موها میکند تاب ، خالی مانده از جایت ، شده بی تاب تو در نبودت تاب با پاییز سودا میکند دل همی گوید به زاری مونس و یارم کجاست هرچه می گویم که رفتی قلب حاشا میکند در فراقت سینه از بس ناز خنجر می کشد جان به لب می آیدش در سینه بلوا میکند مانده ام تنها و عمرم را به غم سر میکنم مرگ هم بر مردنم امروز و فردا میکند نیست خورشیدی به روزم ، بر شبم هم نیست ماه بی فروغت خانه شبها غصه بر پامیکند
★ بسم الله الـــرحمن الرحیم★ از روزی که خودرا شناختم جز تنهایی وغم ؛ یار دیگری نداشتم . روزگار با بی رحمی وظلم بیکران تمامی ناملایماتش را بر من تحمیل نمود. واینک من مانده ام وغم، همدم وهمنشین من تلخیها وغمهای روزگار گردیده. من شبح تاریکی هستم که با اشک وغم فراوان وبغضهای در گلو مانده نفسهایی به اسم زندگی را بالا می آورم وفکر میکنم تنها همنشینم مرگ باشد آری از آن روز اول برای من پیراهن غم دوختند هرچند که بر جسم ضعیفم سنگینی میکند اما قد واندازه اش مناسب من است وهرگز هم پاره نمی شود تمامی جوانه های امید در وجودم در زیر این پیراهن خشکیده اند وتنهای تنهایم ودر تنهایی وسکوتی سرد خواهم مرد بدون آنکه شیون مادر را ویا ندای پدر را ویا صدای برادر برادر نعمت را ویا هق هق گریه های سمیه که از سرنجابت تنها؛ در کنجی خلوت به هنگام حزن واندوه سر میداد؛ بشنوم پس دنیا را در تنهایی وبی کسی ترک میکنم.