در سکوت هم آوازم شدی و در غربت یکه ترین تکيه گاهم
در منجلاب تنهایی تنهایم مگذاشتی
و در غروب غم گرفته ی لحظه هایم
طلوعی تازه به ارمغانم آوردی
عاشقانه هایم از تو و برای توست
خدای مهربانم!
امروز مثل همیشه محتاج توام....
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهانگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا)
برچسبها: خدای مهربانم
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮﺷﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد

زندگی کن
ﺟﺎﻥ ﻣﻦ، ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ، ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ
ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ، ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ…
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎهى
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهانگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا)
برچسبها: زندگی
سخت است خواستن و نتوانستن !
دویدن و نرسیدن !
به دیروز فکر کردن و به فردا نرسیدن !
به دنبال زندگی گشتن و مرگ را پیدا کردن !
خدایا...
سخت است بغض در گلوگره خوردن و دم نزدن !
سیل اشک جاری شدن و گریه نکردن !
غم و غصه داشتن و به ناچار خندیدن
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدها
برچسبها: سخت است
چروکیدند و بى صدا افتادند
تو رفتى و دانه هاى اشک از چشمه ى دلم جوشیدند و گونه هاى داغ مرا خیس خیس کردند.
تو رفتى و گنجشک ها نبودنت را باور کردند یکى یکى پر کشیدند و رفتند
تو رفتى ودلتنگى ها خود را به صفحه ى سفید دفتر رساندند و شعر شدند

تو رفتى و قلم ها گریستند و گریه ها برکاغذ خشک شدند وکاغذها
روزنامه شدند و همه فهمیدند نبودنت را
حتى ابرها هم طاقت نیاوردند و در پاییزى ترین روز سال گریه را سر دادند.
رفتى و من هنوز منتظرم بادبوى پیراهن تو را برایم هدیه بیاورد
شاید دوباره چشمانم روشن شدند و تو را دوباره در غزلى آ فریدم.
" با قلم توانای استاد جلال کوهى "
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهاروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: تو رفتى و سکوت جوشید و فریاد نبودنت را سر داد
در مجنون ترین هوای بهاری
باعاشقاته ترین بارش
بر جاده جنون
چه بی احساس...
درفراقت
در خود شکسته ام
آذرگرامی(میدخت)
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهاروایات وداستـــــــان هانگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا)
برچسبها: درفراقت در خود شکسته ام
باز هم من و شب و دلتنگي
اي چرخ گردون
چه بيرحمانه ميزني مرا
و چه وحشيانه ميكشي دلم را
و چه مظلومانه ميگريم من
من محكوم هر شب طناب دار تو ام
معصوم ترين محكوم تاريخ
بي هيچ گناه و بي هيچ دفاعي
محكوم ميكني مرا و معدوم ميكني مرا
و آخرين خواسته ام مجالي براي گريستن است
و اماني براي باريدن
ذره ذره آب مي شود دلم
و قطره قطره ميچكد از چشمانم
و چه بي احساس مينگري اشكهايم را
و چه پيروزمندانه ميخندي به خم شدنم ، به شكستنم ، به پوسيدنم
سپيده ميدمد و من بار دگر از دستان بيرحمت ميگريزم
ولي اين پايان راه نيست
بازي سرنوشت را تو ميگرداني
و من چه معصومانه ميلرزم از ترس رسيدن شبي ديگر
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهاروایات وداستـــــــان هانگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا)
برچسبها: بازی سرنوشت
با چرخش چرخ طبیعت بار دیگر بهار از راه رسید . بهار فصل شکوفایی گلها، ،فصل جوانه زدن جوانه ها وفصل شادابی دلها،گلها زنده شدن زمین مزین شده از گلهای بهاری؛ افسوس که گل وجودت با بهار شکوفا نمی شود .چه زود جوانه ی جوانیت گرفتار باد خزان گردید و بهارمان را به زمستان سرد وخشن تبدیل نمود. بهار آمده ولی خبری از گل وجود تو نیست مگر بهار فصل نو شدن و زنده شدن نیست پس چرا از تو خبری نیست؟ اینهمه چشم انتظاری بس نیست ؟بـــرادرم بهارآمده همه چیز تازه و نو شده ولی افسوس که بی وجود تو داغ دل من تازه گشته بی تو هرگز سین هفت سین عید مان کامل نمیشود چرا که سبزی و طراوت زندگیمان تو بودی برادرم
شب چه هجرانی کشید از درد بی درمان تو
ارتش بی همصدایی حمله ور بر جان ما
گردش این روزگاران دشمن جانان تو
داده بودم بر صبا تا بلکه بینی سوز دل
خوانده بودم بر پری شرح دل انسان تو
قصه هایی از تو ماند و دیگر از دستم برفت
آن همه شوق نگاه نافذ چشمان تو
عاقبت گویا اجل بند از روانت برفکند
گرچه پوسید این تنت در بند این زندان تو
بسته دنیا در بروی عهد و پیمان این زمان
ورنه از زحمت چرا بشکسته این دوشان تو
دل که از دوری گرفت و تن که در غربت تکید
جان خجالت می کشد از رحمت و رحمان تو
لنگی از پای محبت چون بدیدی در کنار
سختی دل کندن از دنیا بشد آسان تو
کس خبر از درد بی پایان تو اما نبود
گشت در پایان کار این درد چون پایان تو
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهادل نوشتـــــه های مندانـلـودهـــــا
برچسبها: بی تو هرگز سین هفت سین عیدمان کامل نمی شود
برادر جان
نامت را بر کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد
تا گواهی بر معصومیت تو باشد
عکست را در گلدانی از جنس عشق خواهم گذارد
تا بر بام باغ ملکوت غنچه دهد
آخرین سخنت را با برگی از لاله در کتابی از عطوفت خواهم نوشت
و شب هنگام یاد تو را به میهمانی خیال خواهم خواند
بی گمان با من سخن خواهد گفت که زندگی کوچکتر از مردمک چشم تو است.
بهاران با تو زیباست...
و فصل پاییز مرگ برگ های سبز را به تماشا می نشیند.
زمستان غم چشمان تو را به خاطر می آورد
آنگاه که پر از فریاد در سکوتی دلگیر
غریبانه بار سفر بستی و به دیار معشوق شتافتی.
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهادل نوشتـــــه های من
برچسبها: فریاد در سکوتی دلگیر
زمستان که از راه مي رسد
ياد گرمى دستان تو مي افتم.
نيستى تا ببينى
چقدر بى تو سردم
چقدر پر از دردم
اجاق شعرم کور است
و لبخند شبانه ام تلخ
کلبه ى خيالم پر از اندوه
و کشتزار غزلم خشکيده
خورشيد از پشت کوه ذوقم طلوع نمى کند .
درختان باغ سپيدم خشکيده اند و چشمه ى اشکم بى آ ب.
يلدا که آ مد
ياد گيسوان سياه بلندت افتادم که چه شاعرانه به مواجى آ بشار بر شانه هايت ريخته بود.
تو که بودى يلدا نه تاريک بود نه بلند .
تو که بودى همه جا مهتاب بود و ستاره باران .
بى تو ستاره ها کوچيدند و باران هم به فراموشى سپرده شد.
يلدا چه زود آ مدى و چه زود رفتى....
« استاد جلال کوهی »
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهاروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: فراموشی باران
یاد گل روى تو افتادم
در صبحى زیبا
به دشت تنهاییم لبخند زدى.
خون در رگهایم خشک بود و
لبانم ترک ترک
چشمانم بى سو بودند
و تنم اسکلتى غبار آ لود

از دور دست شعر
که طلوع کردى
بسان آ دم در آ غازین روز حیاتش
زندگی در رگ هایم
جریان یافت.
جهان را با تمام زیباییش سیر ندیده بودم
که غروب ناباور کوچ تو
تمام رنگ هاى مینیاتور خیالم را در هم ریخت
و من آ واره ى شهر آ روزها شدم
روزهاست منتظرم که دوباره در آ سمان شعرم طلوع کنى
تا غزلى تازه براى چشمانت بیافرینم

موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهانگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا)
برچسبها: یاد گل روی تو ، به یاد نعمت