خواب کبود
صدام نکن صدام نکن خوابشو داشتم می دیدم
کاشکی دوباره چشمامو رو هم می ذاشتم می دیدم
نه ارغوان نه اطلسی سفید مه گرفته بود
به رنگ گیس مادرم می زد به نقره و کبود
نه خنده بود نه خاطره یه حس تازه امید
نه سنگ قبر کهنه بود نه قاب عکسی از شهید
یه قطره خون دو قطره خون یه گل یه تیکه استخون
یه جاده رو به افق یه مشت درختای جوون
صدام نکن که آدما تو خوابا مهربون ترن
فقط تو قاب عکساشون قشنگترن جوونترن
صدام نکن که خواب من حتی کبود اگر باشه
می خوام بمونه برا من می خوام برام پدر باشه
صدام نکن صدام نکن خوابش داشتم می دیدم
کاشکی دوباره چشمامو رو هم می ذاشتم می دید
عبدالجبار كاكايي
موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان هانگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا)
برچسبها: گزیده اشعار کردی گرفتارم به نازی چاوهكانی مهستــی فـــهتتانت اشعار کردی شعری در وصف خداوند از احمد خانیعبدالجبار كاكايي
عشق واقعی
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او
داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم
موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها
برچسبها: عشق واقعیعشق ؛واقعیعشق واقعی
دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت
تا اينكه یک روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ،
دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتادموضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهاروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: لبخند را فراموش نکنیملبخند فراموش نکنیملبخند را فراموش نکنیمدر طوفانها ی زندگ لبخند را فراموش نكنيم
جزئیات ظریفی در زندگی ما وجود دارند كه از اهمیت فوق العلاده ای برخوردارند, مسائل و نكاتی كه برای تداوم یک زندگی , مهم و ارزشمندند.این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ كدام به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. زندگی همان اندازه که از اتفاقات بزرگ تشکیل شده ، نکته های کوچک هم دارد. نکته هایی که شاید همه ما آنها را بدانیم اما خوب، گاهی فراموش میکنیم. سرشاری زندگی از همین نکات کوچک است که گاهی پیش درآمد اتفاقات بزرگ و سرنوشت ساز می شوند.آنها را جدی بگیریم.
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهاروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: دوام زندگی مشترکدوام زندگی زندگی مشترکتداوم یک زندگیتداوم زندگی
خوبان نظری برمن غمناک نکردند
تا سینه ام از تیغ جفا چاک نکردند
تابستان ؛فصل ستاره چیدن از آسمان لاجوردی، فصل گرما و میوه پزان،از راه رسیده بود. خورشید به شدت تمام بر زمین می تابید, تا میوه های در ختان برسند وقابل استفاده شوند .
در روزهای اولین فصل گرما ؛ زوج جوانی که تازه ازدواج کرده بودند . وازنظر امکانات مالی بسیار ضعیف بودند ؛ با لطف وکرم خداوند صاحب فرزند پسری شدند . مرد خانواده از یک طرف خرسند از داشتن بچه؛ واز سویی دیگر دغدغۀ چگونه بزرگ کردن اورا داشت چرا که نه مال ومکنتی ونه شغل ودرآمدی ؛تنها دارایی او چند بز وگوسفند بود که تعدادشان کمتر از بیست رأس می شد. وبه خاطر آنها در این گرمای سوزان در زیر سیاه چادر زندگی میکرد. به هر حال در این ایام خداوند فرزند پسری را به آنها داده بود . زوج جوان شاد وخوشحال وسرمست از وجود پسرشان
موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های منروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: رنجی به رنگ زندگی واقعـــــی ؛رنجی به رنگ زندگی؛ به رنگ زندگی ؛ رنگ زندگی
روزی مردی به اسم حسنعلی کبابی را آماده کرد تا با همسرش صرف نماید .مرد آتش را
روشن وبه همسرش گفت که: چه کباب بامزه ای برایت بپزم .زنش به او گفت:
بگو انشا الله
موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها
برچسبها: گفتن انشا الله انشاالله بگو انشاالله گفتن انشا ا انشا ا
بسم الله الرحمن الرحیم
سال ها پیش در زیرآسمان آبی,زمانی که فقر برچهرۀ مردمان سایه افکنده بود,
ومردان باغیرت وتوانا شرمندۀ زن وفرزندان خویش بودند,زنان برای ساکت
نمودن فرزندان خردسال خویش که از شدت گرسنگی برای لقمه نانی گریه می
کردند ,وعدۀ برگشتن بابا وآوردن نان خالی می دادند, کودکان هم نالان به خواب
می رفتند تا شاید بنا بر قول مادر بابا برگردد با خود لقمه نانی را آورده باشد تا
بتوانند اندکی از درد شکم خالی را با تحفۀ بابا کاهش دهند.
موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های منروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: سر نوشتــــی غم انگیز واقعـــی سر نوشتــــی غم انگیز ؛سال ها پیش در زیرآسمان آبی
روستای گدمه
در پهنۀ غربی کشور وسیع ایران در منتهی الیه رشته کوه زاگرس؛در استان ایلام ؛جایی که
کوه مانشت نقطه تلاقی آن است.ودرضلع شمالی بانکول که دامنه ای پوشیده از جنگل های
انبوه ومراتع سر سبز؛وچشمه های فصلی است .واز سالها پیش،مردمانی خونگرم ومهمان
نواز در روستایی د ر قسمت تحتانی کوهپایه (پی یان) بنام گـــدمه زندگی می نمایند.

موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های منروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: گـــدمه ایلام روستای گدمه روستا گدمه گدمه گدمه آسمان آباد
زمستان کوله بارش را بر زمین انداخته بود. سرما با دشت و دَمَن نامهربانی می کرد. خشونت زمهریر، همه را خانه نشین کرده بود. انجماد ملموس بود. چهره ی دلبند کوه ها را مه غلیظی پوشانده بود. از دودکش قدیمی بام خانه ها، دود غلیظی در سینه ی آسمان جا می گرفت.
موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها
برچسبها: نشانه های رنگ باخته نشانه های رنگ داستان واقعی نشانه هارنگ باخته نشانه های