بسترم
صدف خالی یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری.
هوشنگ ابتهاج
را از بزرگترین شاعران معاصر و در تعبیری او را حافظ زمانه نامیده اند. از ویژگی های شعر ابتهاج
پیوند با زمانه و مشکلات آن است.
سایه ها زیر درختان در غروب سبز می گریند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر
و آسمان چون من غبارآلود دلگیری
باد بوی خاک باران خورده می آرد
سبزه ها در رهگذر شب پریشان اند
آه، اکنون بر کدامین دشت می بارد؟
باغ، حسرتناک بارانی ست
چون دل من در هوای گریه سیری.
موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان ها
برچسبها: گریه , هوشنگ ابتهاج
سلام بر تو ای یوسف گم گشته دلها،درها همه به باغ تجلّی باز است؛ به فرصتی بی مثال
از خوش طبعیِ طبیعت. تا چشم کار می کند خجستگی است شادماني سرور؛دشت های معرفت،
لباسی از جوانه و باروری تن کرده اند و غنچه های الفاظ محبّت، به فصاحتی گره گشا
نمایان شده اند. موسم مبارکباد چلچله هاست،فصل نوینی از تقدس هلهله هاست
میلادت مبارک شاهزاده آزادی و عرفان؛میلادت مبارک، شاعر آخرین بیت های آفرینش
میلادت مبارک، ای سخاوت جاری در رگ های زمین، صاحب همه ما ـ صاحب زمین و زمان.
صاحب دل ها امروز تمام خیابان های دلم را چراغانی کرده ام و کوچه هایش را با نام مبارک تو
آذین بسته ام. امروز دوباره فانوس هزار ساله انتظارم شعله ور شد و تب دیدار تو
تاب لحظه هایم را بُرید. کاش همه، نیمه شعبان امسالمان را در خیمه سبز تو جمع می شدیم
و در سایه نگاه دلنشینت شادی حضورت را به جشن می نشستیم! سُرور لحظه هامان گرد شمع
وجود تو رنگی دیگر می گیرد. نگاه کن! حالا سالهاست وقتی که شعبان های منتظر زندگی
مان به نیمه می رسند، عطر نام و یاد تو تمام فضای شهرمان را پر از بوی خوش
گل و اسپند و نور می کند. روز میلاد تو پس از قرن ها هنوز عطر طراوت و
تازگی را به روزهای راکد و منجمد زندگی مان ارزانی می کند
روز میلاد تو، ابتدای سعادت انسان عصر سیمان است. روز میلاد تو، بهار تمام
درختان خشکیده است و بشارت کوچ زمستان در تقویم هزاران ساله تقدیر انسان
روز میلاد تو، ابتدای شوکت حق است در جهانی که باطل را به حق رنگ می زنند و
حق را در پیچ و خم هزار لای باطل گم می کنند. تو تجسّم حقیقت حقّی، معیار
کرامت انسانی و نماد هیبت اهالی ایمانی
امسال دوباره تمام جاده های منتظر راچراغانی کرده ایم و به تمام قاصدک های شهر سپرده ایم
که هرگاه عطر حضور تورا احساس کردند، فضای خالی دستان ما را هم پُر از بشارت ظهور کنند
و تمامدرختان شهر را گفته ایم برای قیامی عظیم آماده باشند؛ سخت بایستند و سبزبمانند.
به آسمان التماس کرده ایم.سجّاده هامان را رنگ اجابت بخشد و فردای فرج را برای دلهای
دردمندکند. نزدیک به آسمان التماس کرده ایم غربت طولانی اهل ایمان را بشکند و رؤیت سیمای
نورانی تو را پس از سال ها انتظار وبی کسی جلای چشم های مشتاق و منتظر گرداند
به آسمان التماس کرده ایم این آخرین شعبان انتظار تو باشد.
موضوعات مرتبط: مناسبتهـــــــــــــا
برچسبها: میلاد یوسف دلها مهدی زهرا مبارک
پرچم های سبز و سرخ، در کوچه کوچه کهکشان، با نسیم دلنواز صلوات به حرکت در می آیند
و کاینات، منتظر آمدن کسی است که نام مبارکش را بر تارک عرش آویخته اند؛ حسین(ع)
یا حسین علیه السلام ! جشن های حقیرانه بشر، چون کارت پستالی خاکْ خورده و فرسوده، یکی
پس از دیگری فراموش می شوند؛ اما سهم میلاد تو با گذشتِ قرن های دیگر ـ حتّی ـ ، درخشندگی
است و تازگی. بی حضورت، دنیا روستای متروکه ای بود خوش آمدي اي سومین ستاره درخشان
آسمان ولايت و امامت سالیانی دراز پیش از تو، زمین به خود بالیده است که می آیی و پیشاپیش،
میلادآزادگی و رادمردی رابه خویش تبریک گفته است.وناگاه مشام تاریک پنجره ها ازنورانیت تو
آکنده شدوآمدی.ازآغاز پر برکت تو روشن است که مکتب سرخ عزّت،به سرانجامی سبزمی رسد.
آن بیابانهاکه بعدها ردپایعزت وآبرومندی تو بر صفحه وجودشان نقش بست،پایان که نه،شروع
سبز را جار زدنداینک نگارستان ها بیایند به تماشایی ازرعنایی قامت مناجاتت؛به نظاره یلداترین
اذکار عشق، به مشاهده حلاوت بیرون ازوصف دلدادگی ات. زیور بزم های شبانه آسمان،فرازهای
ادعیه تو خواهد بود و حلقه هایی ازفرشتگانِ اشکِ شوق، آیات چشمان تو را در بر دارند.
دعای عرفه ای که بعدها یادگار می گذاری، درسِ شیفتگیِ انحصاری به تنهایی معبود را تعلیم می دهد.
تصمیم رهگشایی که بعدها می گیری، معیاری خواهد بود به دست بلاتکلیفی روزگارِ سردرگم.
راه هایی را نشان می دهی که ذهن سیّال مدرن را جوابگوست.
این که آغوشِ زندگی پر است از رهنمودهای تو، تحمّل پذیر می نماید و این که تمامِ عمر ما برایِ
سجده شکر کردن کم است، اعترافی است همگانی.هر کس با افزونیِ چراغ هایی که در مکتب
کاشته ای، روشن می شود و هر تن به فراخورِ اندیشه اش، خوشه ای از درخت تناور شناخت
رامی چیند. دستهای قدسیان،حتّی بسانِ فواره های نیاز،به سمت آسمانِ دست نیافتنیِ معرفت توست.
... و تو بالاتری از آنچه شعرها تو را پنداشته اند و برتر از آنچه که چکامه ها آورده اند.
میلاد خط سرخ عشق، سومین پرچم دار قله رفیع امامت و دیانت مبارک.
موضوعات مرتبط: مناسبتهـــــــــــــا
برچسبها: ولادت امام حسین
قلبی آشنا؛خاطره ای است از جلوۀ علم ویقین بر روی زمین پرفسورمعصومی فوق تخصص
جراحی قلب؛ که با قلمی شیوا ونگارشی زیبا مرقوم فرموده اند ،
قلبی آشنا؛مکتوبه ای از عالمی با ایمان که با نشأت از نور قرآن گاهی چاقوی جراحی را در دستان
توانایش میگیرد تا با دم مسیحاییش به کالبد زار وناتوانی جانی تازه بخشد وزمانی
قلم را در میان انگشتان پر هنرش بر لوح سفیدی می چرخاند تاهم به شخص
ناخوشی وخانواده اش امید دهد وهم وظایف همکارانش را ،نه برای نصیحت که
برای یاد آوری گوشزد نماید.
وبراستی که پهنه وسیع سر زمین آریایی به او افتخار مینماید و وجود پر افتخارش را گرامی
می دارد وقدمهایش راارج می نهد.رسایی قلم در این نگارش ,نشانگر آن است که جناب
پرفسورعلاوه بر توانایی بی مثالش در رشته ی پزشکی در نوشتن وقلم بدست گرفتن نیز
صاحب نظر بوده ودر خلق آثار ادبی بی بدیلند،
قلبي آشنا
جمعه دهم اردیبهشت 1389 :
درست لحظاتی قبل از زنگ ساعت ، سراسیمه و خسته از خوابی سنگین بیدار، و مثل هر
روز به قصد نماز از پله های اتاق سرازیر شدم. احساس کردم خستگی ام بیش از آن است که
مربوط به کار سنگین روز قبل باشد. زیرا آن شب چندین بار " بیمارم را " در خواب، تحت
عمل جراحی قرار داده بودم . گویی تکه های از هم گسیخته ي خواب نیز یک مسیر را طی
می کردند. عمل جراحی ، عمل جراحی یک بیمار. امّا هر بار به گونه ای! یک بار در تنهایی
، باری دیگر در تاریکی و درآخر که ابزار مناسب و یا کمک جراح درکنارم نبود، یا دستگاه
شوک به منظور راه اندازی قلب آماده نبود، با اضطرابی عمیق و فریادهای بلند ، همکاران را
فرا می خواندم. به ناگاه از رختخواب جدا می شدم. این کابوس، در شب قبل، بیش از چندین
بار رهایم نکرده بود. این بود که به سختی توانستم برای ادای نماز چهره ي آشفته و قیافه
درهم و بدن کوفته ام را مرتب کنم. شاید با "حضوري بيشتر" به نماز ایستم . پس از نماز، بر
خلاف هر روز که لحظه به لحظه تا ساعت هفت و نيم، درخوابي شيرين فرو می رفتم. وپس
از چند دقیقه ، با نيم نگاهی که مرا از خواب جدا نمی کرد، از گوشه ي چشم، ساعت را می
نگریستم و دوباره دنباله ي خواب را ادامه مي دادم و این بازی زیبا و آرامش بخش را چند بار
تکرار می کردم و دست آخر قبل از زنگ ساعت از رختخواب جدا می شدم. امّا امروز آن
آرامش و آن سرگرمی همیشگی خواب و بیداری در کار نبود . بی اختیار اتومبیل را از
پارکینگ خارج نمودم . گویی ماشین خود مرا به سمت بیمارستان امام علی (ع) هدایت می
کرد. خیابان بزرگ و خلوت ، نسیم سرد و ملایم صبحگاهی ، به شتاب اتومبیل مي افزود. قبل
از رسیدن به بیمارستان، ناخود آگاه فرمان اتومبیل را به سمت حافظیه چرخاندم.
موضوعات مرتبط: روایات وداستـــــــان هانگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا)
برچسبها: قلبــی آشنا؛پرفسور معصومی
علی قبله عارفان و خداپرستان است. علی مصباح جمال ازلی و گوهر تابناک
الهی است که از درون خانه خدا پا به عرصه وجود گذاشت تا همگان را به
پرستش خدای کعبه فراخواند.

تا صورت پیوند جهان بود، على بود تا نقش زمین بود و زمان بود، على بود
شاهى که ولى بود و وصى بود، على بود سلطان سخا و کرم و جود، على بود
هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم الیاس هم صالح پیغمبر و داوود، على بود
هم موسى و هم عیسى و هم خضر و هم ایوب هم یوسف و هم یونس و هم هود، على بود
مسجود ملائک که شد آدم ز على شد آدم که یکى قبله و مسجود، على بود
آن عارف سجاد که خاک درش از قدر بر کنگرهى عرش بیفزود، على بود
هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن هم عابد و هم معبد و معبود، على بود
آن لحمک لحمى بشنو تا که بدانى آن یار که او نفس نبى بود، على بود
موسى و عصا و یدبیضا و نبوت در مصر به فرعون که بنمود، على بود
چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم از روى یقین در همه موجود، على بود
خاتم که در انگشت سلیمان نبى بود آن نور خدایى که بر او بود، على بود
آن شاه سرافراز که اندر شب معراج با احمد مختار یکى بود، على بود
آن قلعهگشایى که در قلعه خیبر برکند به یک حمله و بگشود، على بود
آن گرد سرافراز که اندر ره اسلام تا کار نشد راست نیاسود، على بود
آن شیر دلاور که براى طمع نفس بر خوان جهان پنجه نیالود، على بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است تا هست، على باشد و تا بود، على بود
جلال الدین محمد بلخى (مولوى)
موضوعات مرتبط: مناسبتهـــــــــــــا
برچسبها: ولادت امام علی(ع)
سرچشمه می گیرند و شتابان بر رخی مبهوت می دوند و بر
مزار عزیزی می چکند و سنگ سیاه مزارش را شستشو می دهند.

حرفهای شیرینی هستند که روزی باید گفته می شدند اما افسوس
که یا صاحب اشک کوتاهی نموده ودر ان زمان که باید بر زبان نرانده
ویا دست تقدیر ناباورانه گل وجود آن عزیز را پر پر نموده وفرصتی
برای بیان این حرفها باقی نگذاشته است .
موضوعات مرتبط: نکتــــــــه ها وپنــــــــــــدهادل نوشتـــــه های من
برچسبها: اشک های تلخ

می دانی سال به پایان رسید فصل ها جابه جا شدند روزها از پی هم آمدند ورفتند
و هر روز نبودنت را به رخم کشیدند.دلم بی تاب توست.بی تاب روی ماهت.
بی تاب دل مهربانت؛"بی تاب تو" تو که بهار بودی وهستی ...
از روزی که بار سفر بستی وبی خداحافظی رفتی از همان روز
میهمان کوچه های غم وتنهایی ام.خیابانهای شلوغ وخلوت شهر رابه عشق دوباره
دیدنت تا ته می روم تا ته ته...من رهگذر غمناکم چشمانم بارانی اند و دلم تنگ!
دلم تنگ توست عزیز سفر کرده ام،تنگ تو. تویی که نیستی ،نیستی کنارم اما
هستی در یاد وخاطرم تا آخرین دم بودن.. این بهار به ظاهر بی توست ،ولی هستی ،
یادت سبز است سبز سبز، در اندیشه ام در قلبم در روزهایم...
روحت شاد و سرایت بهشت امن؛ الهی برادرم.
از مدیریت محترم که با قلم رسایشان این مطلب را
ارسال فرمودند ممنون وسپاسگزارم.
موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های منروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: برای تو

تمام نمای تاریخ کهن و پرافتخار چندین هزار ساله آریاییان . ونوروز جشن شادمانی و خرسندی
ملت متمدن ایران در پهنه تاریخ است.
نوروز آغاز تحول ودگرگونی است.آغاز بهار است وبهارتغییر زیبای زیستن ودگرگون شدن.
نوروز بشارت وپاسداشت نیک اندیشیدن ونیک گفتار بودن ونیک کردار بودن است.
بر تمامی ایرانیان وایران دوستان مبارک
موضوعات مرتبط: مناسبتهـــــــــــــا
برچسبها: عید نوروز
روزهای سالی که چون باد بر اوراق دفتر کهنه عمرمان وزید، از اندوه پرواز نابهنگامت با
قلبي پر از دلواپسيها یاد وخاطرت را به آغوش كشيده ام.فضاي سينه ام بغض آلود است و دل تب
كرده ام بي تاب! باز هم در كوچه باغهاي دل قدم ميزنم . از رفتن زمستان وآمدن بهار هراس
دارم.می ترسم باز هم بهار با نسیم لطیفش بیاید وعطر شکوفه هایش رابر پهنه ی زمین
بگستراند؛ اما تو! توکه در عنفوان جوانی وشادابی بودید این بار نیز چون سال گذشته نیایید
وعطر وجودت به مشام نرسد .بی تو آغاز سال وآمدن بهار غم بار است . غمی به سردی
سرمای زمستان که تمام وجودم را می لرزاند.آری بهاربی تو فصل برف وبوران است ،
بهار بی تو فصل خزان است.

بی تو حتی در نگاه پنجره سبزی سرو کهن خشکیده است
سوز در اعماق این ویرانه ها هم ره باد خزان پیچیده است
بی تو بغضی سرد روحم را گرفت خنده هایم در حریر درد مرد
قلب ویران مرا دست غمت در شبی خاکستری تا مرگ برد
موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های مننگاه هــــا ونظـــــرها(برگزیده هـــا)
برچسبها: بهـار بـی تــو
عمیق فرا گرفته ؛تنها صدای مرغ شب با ناله ای حزین بگوش می رسد به گمانم
او نیز عزیزی را از دست داده واینک در غم هجرانش سرود تلخ جدایی را می سراید.
اما من !گرچه با غم مأنوسم وچشمانم در حسرت دیدن روی ماهت خواب را
فراموش کرده اند.ولی امشب در تلاطم دریای خروشان یاد تو ؛گرفتار موجی
سخت و ویرانگر گشته ام که وجود بی قرارم را بی محا با برصخره های سخت
ساحل پریشانیها ودلتنگیها می کوبد.تا رنجورترین وخسته ترین واژه ی دلتنگی را
فریاد زنم وبا ناله های حزینم تاریکی شب را بشکافم.
امشب وجودم اسیرصاعقه ای جانسوز ازبغض واشک وآه وحسرت گردیده.
امشب به حکم رفتن ناباورانه وزود هنگامت در خلوت تنهایی خویش ، در میان
نامردمیها ونا جوانمردیها ؛بغضهایم را فرومی برم وسکوت را اختیار میکنم.چرا
که سکوت، يعني گفتن در نگفتن . سکوتِ مظلوم، يعني نفريني مطلق و ابدي
آری سکوت را اختیار میکنم ودلتنگیهایم را با خدا به گفتگو می نشینم.
میدانم که چشمه ی جوشان وخروشان نور؛ تاریکهای ذهن پر از آشوبم را
غافلم نهیب می زند که:

با گوش دلم می شنوم. اشکهای لغزان بر گونه هایم را کنار می زنم.رحمتش را
می بینم.آری رحمت ومحبت خدا هست.ذرات تبسم عاشقانه اش بر بندگانش جاریست.
آری باید قاصدک دلتنگی را به خدا سپرد تا در ظلمات شب های تنهایی وبی کسی
فروغی جاودانه را بر وجودت حاکم فرماید.
موضوعات مرتبط: دل نوشتـــــه های منروایات وداستـــــــان ها
برچسبها: ندای دل انگیز